داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٢٢
لاشخور دوّمى، به شنيدن اين نويد، پر و بالش را كمى از هم باز كرد. انگار كه بخواهد شيشهاى را بجويد. و گفت:
«خيال مىكنى اين لاشههاى پير، رمقى براى آدم مىگذارند؟ آن هم سالى ماهى يكبار؟ براى اين كه بال آدم نا داشته باشد، گوشت و خون جوان لازم است. اين پير لاشهها اگر رمقى داشتند كه به پاى خودشان روانه" چينوت پل" نمىشدند. آره پسرجان. من از بس چشمهاى كور مكورى اين پير لاشهها را درآوردهام، ديگر چشمهاى خودم دارد از كار مىافتد. خودت برو ببين چه خبر است. من ديگر از دنيا قطع اميد كردهام. شهر به اين گندگى را مىبينى؟ من مىدانم. سالها است مىدانم. از آن وقت كه تو هنوز نبودى تا سر دخمه بنشينى. اهل اين شهر به خود اورمزد قسم خوردهاند كه فقط پير لاشههاشان را به دخمه بسپرند. جوانهاشان خيلى كارهاى واجبتر دارند. آره جانم. امّا باز گلى به جمال اينها. شهرهاى ديگر كه اصلا در دخمهها را بستهاند. و آن قدر نديد بديد شدهاند كه همان پير لاشهها را هم مىتپانند زير خاك. تازه يك مثل هم دارند كه مىگويد" به گربه گفتند گهت درمان، خاك كرد روش".»
لاشخور اوّلى كه حوصلهاش سر رفته بود و دم به دم سرش را به طرف ديوارى مىگرداند كه جنبندههاى غبار كننده پشتش گم شده بودند، گفت:
«هيچ وقت در تو خير و بركتى نبود. مرا ببين كه به پاى تو دارم پير مىشوم. هى پرچانگى، هى پر حرفى.»
و گلوله شد و از سر ديوار دخمه در هوا جست و بال كشيد و رفت تا سر و گوشى آب بدهد. جنبندههاى سياه رنگ پنجتا بودند و چند نفر از جنس دوپا در اطرافش مىپلكيدند و با دخمهبانها كارى داشتند. پرنده كنجكاو به طرف رديف جنبندههاى بىحركت ايستاده كوس بست و با اندكى ارتفاع از بغل آنها گذشت و داخل يكى از آنها بسته انار را ديد و سفيدى پوشش لاشه را كه زير بسته انار بود و بعد اوج گرفت و برگشت سر ديوار دخمه. نفسش كه جا آمد گفت:
«مىدانى؟ كاش از اورمزد چيز ديگرى خواسته بودى. به نظرم گوشت و خون جوان نصيبمان شده باشد.»
لاشخور دوّمى گفت:
«اين خوشبينى تو هم كه ما را كشت. آره جانم. آرزو به جوانها عيب نيست.»
لاشخور اوّلى كه ديگر عصبانى شده بود، گفت:
«چه مىگويى پيرزن؟ خودم بسته انار را روى لاشه ديدم. پير لاشهها آن قدر ارث و ميراث خور دارند كه اين همه انار رويشان نباشد.»