داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٠
كنار محراب آن و روى منبر مرمر و صورتنماى آن هم شمع روشن كرد. بلكه تنها يك مسجد سرگذر بود كه سرتاسر سال جز عنكبوتها و پيركفتارهاى محلّ چيز ديگرى در آن ديده نمىشد.
شمعها سوسو مىزدند و سايههاى محو و روشن خود را روى ديواره چرك گرفته منبر، و روى دامن قباى بابا صالح دراز و كوتاه مىساختند.
خاطرهاى كه بابا صالح را هيچ وقت راحت نمىگذاشت، امسال هم به او اجازه نداده بود منبر خود را از در مسجد بيرون بياورد و كنار پيادهروى خيابان بگذرد. به همان ميان چارچوب در قناعت كرده بود و غرغر مردمى را هم كه به زور از كنار منبر مىگذشتند، نشنيده مىگرفت.
حتم داشت پاسبانى كه در آن شب عزيز، آن بىاحترامى را كرده بود، تاكنون يا زير هوار مانده، و يا خنّاق گرفته و مرده. از آن شب تاكنون، درست هفت سال مىگذشت و او غير از آن شب، شش شب ديگر، همينجا، ميان چارچوب در مسجد، منبر گذاشته بود. ولى گذشته از اين كه جرأت نمىكرد منبر خود را بيرون بياورد، هرگز هم از فكر آن شب راحت نشده بود. آن شب مردكه نكره، با آن نشان پهن و باتون درازش، بىهيچ علّتى از راه رسيده بود و بىاينكه چيزى بگويد، باتون خود را كشيده بود و مثل داسى كه شاخههاى گندم را درو مىكند، براى كمر شمعها حواله رفته بود و همه را، قلمقلم، ميان پيادهرو ريخته، لگدمال كرده بود، و يا توى جوى كنار خيابان خاموش ساخته بود.
بابا صالح تا كنون در اين عمر هفتاد سالهاش هرگز با پاسبان روبهرو نشده بود و جز آن روزى كه سر نعش خرد و خمير شده پسر جوانش حاضر شده بود و صدقهسرى جمعيّت يك چند چوب باتون نوشجان كرده بود، ... هرگز مزه باتون را نچشيده بود.
در آن روز پاسبانها باتونهاى نرم و سنگين خود را از كمر كشيده بودند و مردمى را كه دور نعش پسر او- كه با موتورسيكلتش زير ماشين رفته بود- جمع شده بودند، كنار مىزدند. تنها همان روز بود كه فهميده بود اين باتونها از لاستيك است و فكر مىكرد راستى چهقدر درد مىآورد!
در اين هفت سال، هر شب قتل كه منبر مىگذاشت، بلافاصله به ياد وقايع آن شب مىافتاد و پيش خود فكر مىكرد:
«آخر خير نديده، چرا آنطور كرد؟ نمىترسيد كه سيّد الشّهدا دستش را شقاقلوس كند؟ آخر مگر من هم مثل اين گاريچىها بودم كه هر روز سرگذر جلوشان را مىگيرد؟ و يا مگر كاسبى من، هر روزه است؟ يك سال آزگار است و يك شب قتل.