چرا دين؟ چرا اسلام؟ چرا تشيع؟

چرا دين؟ چرا اسلام؟ چرا تشيع؟ - شاكريان، حميدرضا - الصفحة ١٦

در نظر «ويل دورانت» نيز دين روح زندگى است، او مى‌گويد: «زندگى بدون، دين ملال‌انگيز و پست است، مانند جسدى است بى‌روح».[١]

قريب به اين مضمون را در سخن «ويليام جيمز» مى‌توان يافت. او مدعى است: «ايمان يكى از قوايى است كه بشر به مدد آن زندگى مى‌كند، فقدان كامل آن در حكم سقوط بشر است».[٢]

از آنچه گذشت روشن مى‌شود كه نياز انسان به دين امرى جاودان و زوال‌ناپذير است. لازمه ذاتى بودن دين‌ورزى اين است كه دين همچون ديگر غرايز و نيازهاى ذاتى انسان همپاى حيات بشر بپايد و آينده بشريت را همچون گذشته در نوردد. لاجرم گسست بين انسان و دين را هرگز نمى‌توان و نبايد انتظار داشت.

«ارنست رِنان» در پايندگى و ژرفايى تأثير دين در نهاد انسان مى‌گويد: «ممكن است روزى هرچه را دوست مى‌دارم نابود و از هم پاشيده شود و هرچه را كه نزد من لذت‌بخش‌تر و بهترين نعمت‌هاى حيات است از ميان برود، و نيز ممكن است آزادى به كار بردن عقل و دانش و هنر بيهوده گردد، ولى محال است كه علاقه به دين متلاشى يا محو شود، بلكه همواره و هميشه باقى خواهد ماند و در كشور وجود من شاهدى صادق و گواهى ناطق بر بطلان ماديت خواهد بود».[٣]

همه آنچه گفته آمد را در يك آيه زيباى قرآن مى‌توان يافت كه رمز دين‌گرايى انسان را چنين ترسيم كرده است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ‌


[١] - دكتر صفدر صانعى، آرامش روانى و مذهب، ص ٨، قم: پيام اسلام، چاپ ششم، ١٣٥٠

[٢] - همان، ص ٦

[٣] - فريد وجدى، دايرة المعارف، به نقل از: شهيد مطهرى، يادداشت‌ها، ج ٤