شعائر حسينى - تبريزى، جعفر - الصفحة ٢٨٨ - پوشيدن لباس سياه در ايام حزن بر اهل بيت عليهم السلام
گريهام گرفت، و گفتم: راه را نمىدانم! فرمود: زيارت عاشورا بخوان! من عاشورا را از حفظ نمىدانستم- و تا كنون هم حفظ نيستم- اما در آنجا با لعن و سلام و دعاى علقمه از حفظ خواندم.
باز آمد و فرمود: نرفتى؟ گفتم: نرفتم. تا صبح شد، فرمود: من حالا تو را به كاروان مىرسانم، رفت و بر الاغى سوار شد، بيل خود را به دوش گرفت، و فرمود: پشت سر من بر الاغ سوار شو! سوار شدم، عنانِ اسب خود را كشيدم، تمكين نكرد و حركت ننمود. فرمود: جلوى اسب را به من بده! دادم، بيل را به دوش چپ و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد و اسب در نهايت تمكين، متابعت كرد. پس دست خود را بر زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نماز شب نمىخوانيد؟ و سه مرتبه فرمود: نافله، نافله، نافله.
باز فرمود: چرا عاشورا نمىخوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا.
بعد فرمود: چرا جامعه نمىخوانيد؟ سه مرتبه فرمود: جامعه، جامعه، جامعه.
در همان حال به من فرمود: اينها رفقاى تو هستند كه لب نهر آب فرود آمده و براى نماز صبح مشغول وضو گرفتن هستند!!
من از الاغ پياده شدم كه سوار اسب خود شوم نتوانستم، او پياده شد و بيل را در برف فرو برد، مرا سوار كرد و به سوى رفقا برگردانيد.
در آن هنگام به فكر فرو رفته و از خود سؤال كردم كه اين شخص چه