پندهاي الاهي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٣١ - دعوت به توحيد و پرستش خدا سرآغاز دعوت پيامبران
آن دو دختر گفت: چرا اينجا آمدهايد؟ گفتند: پدر ما پير و بيمار است و ما براى برداشت آب به اينجا آمدهايم و منتظريم مردان كنار روند تا آب برداريم. حضرت موسى(عليه السلام) دلو را گرفت و پر از آب كرد و گوسفندانشان را سيراب نمود. سپس برگشت و در زير درخت آسود و فرمود: پروردگارا! من به آن خيرى كه برايم بفرستى فقير و نيازمندم. در روايت آمده كه در حضرت موسى(عليه السلام) در هنگامهاى آن دعا را كرد كه به نصف يك دانه خرما محتاج بود.
وقتى دختران به نزد شعيب برگشتند، به آنان گفت: چرا زود به خانه برگشتيد؟ گفتند مرد صالحِ مهربانى را يافتيم كه براى ما از چاه آب كشيد. شعيب به يكى از دختران گفت: برو آن مرد را نزد من بياور. آن دختر نزد حضرت موسى(عليه السلام) آمد و با نهايت حيا گفت: پدرم شما را خواسته است تا پاداش رحمت آب كشيدن را به شما بدهد. موسى به او گفت: راه را به من نشان بده و از پشت سر من حركت كن كه ما فرزندان يعقوب از پشت سر به زنان نگاه نمىكنيم.
چون آن حضرت نزد شعيب رسيد و داستان خود را براى شعيب نقل كرد، شعيب گفت: مترس كه از دست ستمكاران نجات يافتى. يكى از دختران گفت: او را اجير كن كه مرد نيرومند و درستكارى است. شعيب به آن حضرت گفت: مىخواهم هشت سال خود را اجير من گردانى و در مقابل آن يكى از دخترانم را به عقد تو درمىآورم. پس از آنكه موسى(عليه السلام) به وعده خود وفا و با دختر حضرت شعيب ازدواج كرد، تصميم گرفت به مصر برگردد.