حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٢
برای اجازه گرفتن پیش حضرت میآمدند ، حضرت به نحوی تعلل میکرد ، مثل داستان قاسم که مکرر شنیدهاید ، ولی وقتی که علی اکبر میآید و اجازه میدان میخواهد ، فقط سرخودشان را پائین میاندازند . جوان روانه میدان شد : نوشتهاند اباعبدالله در حالی که چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود ، ثم نظر الیه نظر آئس ، [١] به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدی که به جوان خودش نگاه میکند . نا امیدانه نگاهی به جوانش کرد ، چند قدمی هم پشت سر او رفت ، اینجا بود که گفت خدایا ! خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها میرود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیهتر است . جملهای هم به عمر سعد گفت ، فریاد زد بطوری که عمر سعد فهمید : « یا بن سعد قطع الله رحمک » [٢] خدا نسل ترا قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی . بعد از همین دعای اباعبدالله ، دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت و حال آنکه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شرکت کرده بود ، برای شفاعت پدرش . سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالی که روی آن پارچهای انداخته بودند ، آوردند و گذاشتند جلوی مختار ، حالا پسر او آمده برای شفاعت پدرش . یک وقت به پسر گفتند آیا سری را که اینجاست میشناسی ؟
[١] اللهوف ص . ٤٧ [٢] اللهوف ص ٤٧ ، مقتل علی اکبر ( مقرم ) ص ٧٦ ، مقتل الحسین مقرم ص ٣٢١ ، مقتل الحسین خوارزمی ج ٢ ص ٣٠ ، بحار الانوار ج ٤٥ ص ٤٣.