افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٥٢٤ - عدم امکان بِیان حقاِیق عالم تجرّد و توحِید به سبب عدم قدرت ادراک و فهم صحِیح آن براِی عوام
حضرت مولانا ـقدّس سرّه العزِیزـ مِیفرماِید:
|
گر بگوِید ز آن، بلغزد
پاِی تو |
ور نگوِید هِیچ از
آن، اِی واِی تو |
|
|
ور بگوِید در مثال
صورتِی |
بر همان صورت بچسبِی
اِی فتِی[١] |
خود تصرِیح مِیکند که آن حقِیقت در قالب صورت قرار نمِیگِیرد، و اگر بخواهم پرده از اسرار آن موجود مجرّد بردارم قدرت شنِیدن و ادراک و هضم آن را ندارِی و از عدم فهم صحِیح آن پرِیشان و رنجور مِیگردِی و در دِین و اعتقاد ساده و عامِیانۀ تو خلل پدِید آِید و اغتشاش و درهمرِیختگِی، وجودت را فراگِیرد و از ادامۀ راه خوِیش نِیز درمِیمانِی و همان عقِیدت عامِیانه و سادهلوحانۀ خوِیش را نِیز از دست خواهِی داد، و لذا تو را به حال خود مِیگذارم و به عقاِیدت نمِیپِیچم و به ترکِیب ساختهها و پرداختههاِی ذهنت دست نمِیزنم؛ چنانچه در داستان مرد روستاِیِی که شِیر را به جاِی گاو پنداشت، مِیفرماِید:
|
روستاِیِی گاو در
آخُر ببست |
شِیر، گاوش خورد و بر
جاِیش نشست |
|
|
روستاِیِی شد در
آخر سوِی گاو |
گاو را مِیجست شب آن
کنجکاو |
|
|
دست مِیمالِید بر
اعضاِی شِیر |
پشت و پهلو گاه بالا گاه
زِیر |
|
|
گفت شِیر: ار
روشنِی افزون شدِی |
زهرهاش بدرِیدِی و
دل خون شدِی |
|
|
اِینچنِین گستاخ زان
مِیخاردم |
کاو درِین شب گاو
مِیپنداردم |
|
|
حق همِیگوِید که
اِی مغرور کور |
نِی ز نامم پارهپاره
گشت طور |
|
|
که لو أنزَلنا کتاباً للجبل |
لانصَدَع ثمّ انقَطَع ثم ارتَحَل |
|
|
از من ار کوه اُحد واقف
بدِی |
پاره گشتِی و دلش پر خون
شدِی |
|
|
از پدر وز مادر اِین
بشنِیدهاِی |
لاجرم غافل در اِین
پِیچِیدهاِی |
|
|
گر تو بِیتقلِید
از اِین واقف شوِی |
بِینشان از لطف چون
هاتف شوِی[٢] |
[١]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوم.
[٢]. همان، دفتر دوّم.