داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٨٩

اگه آدم بخواد صبح تا شام جواب مردمو بده كه كارش پيش نميره. خيلى‌ها رو هم ديدم كه اين دو سه روزه از من فرار مى‌كردند. راستى لب و دهنم خيلى بدنما است؟ ...»

مى‌خواست زودتر وارد مطلب شود. عجله داشت. عقده دلش داشت باز مى‌شد.

من هوله كوچكم را به دوش انداختم. دستش را گرفتم و نشستيم. رو به دريا و پشت به ساحل، چشم به آن دورها دوختم و گفتم:

«نه. چرا بدنما باشه؟ فقط صبح تا حالا حواس منو پرت كرده. شايد خيال كنيد منم مفتّشى چيزى هستم. اما بالاخره هر كى يه خورده فكر كنه، مى‌تونه بفهمه شما رو چيزخور كرده‌ند يا خودتون سمّى، چيزى، خورده‌ايد. نمى‌خوام بگم دلم به حالتون مى‌سوزه. امّا حواسم صبح تا حالا پرته ...»

و به اين طريق با هم گرم گرفتيم. كسى در آن اطراف نبود. تا عصرى كه دوباره مردم رو به دريا بيآورند و سر و صدايى راه بيفتد، سه چهار ساعتى وقت داشتيم. در همان دقايق اوّل، يك ديگر را شناختيم و او پذيرفت كه داستان اين چند ماهه خود را براى من نقل كند.

دريا ساكت مى‌شد. او شروع كرده بود. سنگينى غمى كه از دل او برمى‌خاست و در آسمان روشن و درخشان بعد از ظهر دريا پخش مى‌شد، بادهاى عجول كناره‌اى را مهار مى‌زد و به دريا درس سكوت و وقار مى‌داد. او سيگار خود را دود مى‌كرد. چشم به آن دورها دوخته بود و براى من تعريف مى‌كرد:

«ما بالأخره تصميم گرفتيم خودمونو راحت كنيم، ديگه چى‌كار مى‌تونستيم بكنيم؟ من ديگه از اين دنيا چى مى‌خواستم؟ زنم هنوز از خدا مى‌ترسيد. امّا من راضيش كردم. ميون من و زنم هيچ چى مخفى نيست. هيچ وقتم نبوده. اونم همه چيز و مى‌دونست. مى‌دونست كه من ديگه نمى‌تونم دكّونى بگيرم و سر و سامانى به زندگيم بدم. مى‌دونست كه ديگه پسرشو نمى‌تونه ببينه و بايس فراموشش كنه، مى‌دونست كه حتّى نشونى مشترياى منم ثبت و ضبط مى‌كنند. همه اين‌ها رو مى‌دونست. از بس غصّه پسرشو خورده بود، خسته شده بود. و وقتى من بهش گفتم كه مى‌خوام چى‌كار كنم، يك خورده وحشت‌زده شد. همش يه خورده. من مى‌دونستم از چى وحشت داره. خودش زود ملتفت شد و رضايت داد. امّا حيف كه نشد. نشد كه خودمونو راحت كنيم. نشد كه من ديگه نتونم فكر دكّون كوفتيم رو، كه همون روزهاى اوّل آتشش زدند، از كلّه‌ام دركنم. نشد كه ديگه غصّه نون شبمون رو نخوريم. نشد كه نشد. مى‌بينيد كه الآنه باز هم زنده‌ام. و بازم مجبورم با اين لب و دهن سوخته لعنتى، ميون مردم پرسه بزنم و مثل سگ جون بكنم. آخه مگه چه قدر ميشه جون كند؟ اين هم يك حدّى داره. من الآن چهل و پنج سالمه. چهل و پنج سال!