داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٧٢

پشتش، مچ‌هاى او را، چسبيده به هم، دست‌بند زده بودند. دست‌بند آهنى يخ كرده‌اى كه چون تيغه‌هاى مشتعل فولاد در گوشت و پوست فرو مى‌رفت و فقط سوزاندنش دود نداشت.

كاش كت او را هم در مى‌آوردند تا بتواند شانه‌ها و بازوهاى خود را كه از زور درد مى‌تركيد، در معرض سوز بى‌حال كننده برف آرام كند. قفسه سينه‌اش از اطراف كشيده مى‌شد. انگار به هر يك از دنده‌هايش وزنه‌هاى سنگينى از سرما و دود بسته بودند و از بالا و پايين به اطراف مى‌كشيدند. روى استخوان وسط سينه، و زير بازوهايش ورم كرده بود و از مالش با پارچه زبر كتى كه به تن داشت رنج مى‌برد. فقط پاهاى كرخ شده از سرمايش، آزاد بود و در آن‌ها دردى حسّ نمى‌كرد؛ پاهاى برهنه‌اى كه اين شب چهارم بود كه تا نصف شب در ميان برف لجوج بيابان اطراف سياه رود، به دنبال مدفن يك كشته خيالى، به ژاندارم‌ها، گوشه‌هاى گنگ و يك‌سان بيابان را نشان مى‌داد.

كارها مطابق هر شب ترتيب خود را يافته بود. دو نفر رفيق هم زندان او كه بيل و كلنگ به دست داشتند، برف‌ها را به كنارى زده بودند و زمين بكر و يخ‌زده را به زحمت مى‌كندند. سه نفر از ژاندارم‌ها، در يك دايره تنگ، پيش‌فنگ كرده، پشت سر هم قدم مى‌زدند و برف‌ها را مى‌كوبيدند و يكى ديگر بالاى حفره ايستاده بود و نظارت مى‌كرد. گاه‌گاه از دم كلنگ، برق مى‌جست و در نور آنى و زودگذر آن، سرنيزه‌ها وحشتناك‌تر مى‌درخشيدند.

همه مى‌دانستند كه كار بى‌نتيجه‌اى مى‌كنند. ولى تا در زير خاك‌هاى سرد اين بيابان درندشت، مردارى نمى‌جستند، ممكن نبود دست‌بند را از دست‌هاى ايوزخانى باز كنند. اين طور قرار صادر شده بود.

حتّى افسر نگهبان نيز كه اين عقوبت را براى ايوزخانى معيّن كرده بود، اين مطلب را مى‌دانست. مردارى و يا مدفنى در كار نبود. ولى در اين روزهاى آخر، وسيله تازه‌ترى براى تأديب زندانى‌هايى كه هنوز هم موقع شام از گوشه و كنار دور افتاده زندان خود، به يك صدا سرود مى‌خواندند و همه را به وحشت مى‌انداختند، نيافته بودند. و ناچار هنوز يك كار خسته كننده و عادّى شده را با عصبانيّت تكرار مى‌كردند.

در زندان، هر شب دو نفر داوطلب مى‌شدند و به همراه رفيق خود ايوزخانى، راه مى‌افتادند و بيل و كلنگ‌هايى را كه فقط از سرماى بى‌حساب زير برف‌ها مى‌توانستند خبرى داشته باشند، به دوش مى‌كشيدند. و در نيمه‌هاى شب، خاك بيابان‌هاى سفيدپوش آن نواحى را زيرورو مى‌كردند.

اين روز پنجم بود كه به دست‌هاى ايوزخانى دست‌بند زده بودند. ديگر هيچ كس‌