داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٣
«شايد از من بيزار شده باشيد. مىدونم. امّا بالأخره منم اميدوارىهايى داشتم.
اميدهايى داشتم كه حالا ديگه ندارم. منم پس از مدّتها تازه وجود خودمو تو اين دنيا حسّ مىكردم. من كه هيچ وقت همچى حسّى نكرده بودم. تازه گرم شده بودم.
گرم شده بودم از اين كه خودمو مؤثّر مىديدم. شايد همون ماشين بارى من، از صد تا خونريزى جلوگيرى كرد. شايد خيلى كاراى ديگرم كردهم. من اينها رو مىفهمم.
منّتى هم به كسى ندارم. از من فقط همين كارهام برميآد. كار ديگهاى بلد نيستم. تو شهرم نمىتونم بمونم. خفه ميشم. بمونم چه كنم. زنمو كه نمىگذارن ببينم.
فايدهاش چيه؟ از اين كار هم كجا مىتونم راضى باشم؟ شايد ولش كنم. هيچ نمىخواد نصيحتم كنيد. شايدم فايده نداشته باشه. شايد از من بيزار شده باشيد.
خوب چىكار بايد كرد؟ من اين جوريم. نمىتونم راحت يكجا بنشينم. تو رختخوابى كه ديشب خوابيدهم، امشب ديگه خوابم نمىبره. شايد از من بدتون آمده باشه. شايدم ناراحتتون كردم. شايدم زياد سخت نگيريد و منو فقط يك آدم ديوونه، چه مىدونم، هر چى دلتون بخواد بدونيد ...»
ماشينشان حركت كرد. و من هنوز در فكرم دنبال جملههايى مىگشتم كه براى جواب دادن به او آماده مىكردم و دنبال هم مىچيدم. نمىدانم در آن حال كه او دست در دست من داشت و با آخرين جملات وداع خود سعى مىكرد رنجهاى دل خود را براى من باز كند، من چه حالى داشتم. ولى وقتى هم كه ماشين آنها دور شد، و من به مهمانخانه رفتم و از ايوان بلند آن، خصوصيّات روح عجيب اين مرد را، در آبى سير دريا مىجستم- كه از آن دورها، سنگين و هماهنگ، غرّش خفيف خود را داشت- هنوز بغض گلويم را گرفته بود و داشت خفهام مىكرد.