داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٦٢

فكرش بودم. مادرم هر چى كرد نتونست داييمو راضى كنه. خفه شده فقط پول مى‌خواد. منم كه پول ندارم. ميرم شايد شانسم بگه. شايد بتونم پولى گير بيآرم و چشم‌هاى حريص اين بدبختو پر كنم، ... ميرم سر به بيابون مى‌گذارم. آدم چلاق كه نيست كه. من اگه نمى‌خوام امنيّه بشم، و اگه نمى‌تونم دنبال ياغى‌ها تو بيابوناى داغ جنوب آواره بشم، مى‌تونم كه چمدونم رو از هر چى خطرى برام پيش بيآره پر كنم و پشت چوب تفتيش نزديك شهرها مثل بيد بلرزم و اون وقت حظّ كنم ...»

من از تعجّب داشتم وحشت مى‌كردم. تاكنون به چنين كسى برنخورده بودم. با تمسخر گفت:

«بله، اون اوّل‌ها برام هيچ فرقى نمى‌كرد. نه مى‌ترسيدم و نه حظّ مى‌كردم. گيج بودم و كارم رو تكرار مى‌كردم. امّا حالا، حالا كه اون طرف چالوس مى‌رسيم، حالا كه مخصوصا تو ماشين اين پسره جعلنق سوارم، باز هم خواهم ترسيد و بازم لذّت خواهم برد. از ترس اين كه مبادا گرفتار شم، از ترس اين كه آبروم جلوى اين پسره الدنگ بريزه، حظّ خواهم كرد.»

گويا فحش‌هاى او را جوانك شوفر شنيد. و از ميان آينه جلوى او ديدم كه خيره خيره به او مى‌نگريست و اردويى ادامه مى‌داد:

بديش اينه كه بر فرضم خودمو لو بدهم و يا چمدونم رو بگردند و چيزى توش پيدا كنند، به زندونم كه نمى‌فرستند. به هر كلكى شده، چيزى ازم تلكه مى‌كنند و باز ولم مى‌كنند. اينه كه دل آدمو به هم مى‌زنه. همين وقت‌ها است كه به فكر مى‌افتم چرا نگذاشتم همون روز اوّل دستم رو ببندند و از توى سواريم پايينم بكشند و به زندونم بندازند ...»

من ديگر علاقه‌اى نداشتم كه بدانم چه فكرهايى مى‌كند و به آينده چه‌گونه مى‌نگرد. براى او زندگى فقط موقعى تحمّل كردنى بود كه بتواند دوباره پشت رل ماشين خود بنشيند و به پيشواز يك دسته مسلّح كلاردشتى برود. پيدا بود كه راضى نيست با تفنگ اداره ژاندارمرى دنبال ياغيان و گردن‌كشان برود و در اين‌گونه راه‌هاى پر خطر قدم بگذارد. ولى از يك آرامش طولانى، به همان اندازه كه از مرگ مى‌ترسند، فرارى بود. مى‌خواست باز هم براى جلوگيرى از خروج برنج به او مأموريّت بدهند، هفته‌اى دو شب دم دروازه آمل كشيك بدهد و از عبور ماشين‌هاى بارى ارباب‌ها جلوگيرى كند.

به چالوس رسيده بوديم. چمدانم را برداشتم و پياده شدم. دنبال من مى‌آمد.

مى‌بايست يكى دو ساعت صبر مى‌كردم تا ماشين خطّ كناره برسد و با آن به راه بيفتم. آمد كه از من خداحافظى كند. دستش را خيلى گرم، فشردم. مى‌گفت: