داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٨

پام بود و به پيشواز يك عدّه مسلّح كلاردشتى مى‌رفتم، هيچ وقت نشده بود كه بترسم. يا دلم هرّى تو بريزه. امّا الآن كه دم دروازه چالوس و اون طرف‌تر پايين كرج، براى تفتيش پاى ماشين ميآند، تيره پشتم باز مى‌لرزه. اون اوايل كه تو اين كار فقط براى خطرهايى كه داشت پا گذاشته بودم، برام هيچ فرقى نداشت. هيچم نمى‌ترسيدم. امّا الآنه ... چى بگم؟ ... وقتى يكى رو مثل شما مى‌بينم، از خودم بيزاريم مى‌گيره. دوباره به ياد اون وقتا مى‌افتم. آرزو مى‌كنم كه كارمو ول كنم.

مى‌خواهم اين كار رو ول كنم. امّا فكر مى‌كنم بعدش چه بكنم. به رخ كسى نمى‌كشم كه ماشينامو يا زندگيمو سر چه چيزهايى گذوشتم. اوناى ديگه جونشونم داده‌اند.

نظامى‌هاى فرارى دشت به من خيلى پندها داده‌اند. من كار ديگه‌اى كه ازم برنميآد.

اگه بدونم يك نفر نگران وضعيه كه من دارم- نمى‌خوام فكر سيرى يا گشنگيم باشند.

- فقط اگه بدونم نگران وضع من‌اند، همين كافيه كه كارمو ول كنم و دوباره برم گوشه‌اى بشينم. من اگه اين همه شب‌ها بيدارى كشيده‌م، اگه خودمو آواره بيابون‌ها كرده‌م، اگه زندگى ناچيزم رو آتش زده‌م، همش دلم به اين خوش بوده كه چشم‌هايى هست كه خبر دوندگى‌هامو با علاقه مى‌خونه و بهش اهميّت ميده. امّا وقايع پارسال زمستون كه در مازندران گذشت، اين ايمان رو از من گرفت. حالا بعضى وقت‌ها كه به فكر مى‌افتم، به خودم ميگم اصلا چرا تو اون واقعه نزديك آمل فرار كردم؟ و چرا نگذاشتم منم بگيرند و به زندونم بندازند؟ حتما راحت‌تر بودم. حتما پشت اين چوباى تفتيش سر جادّه‌ها ديگه پشتم نمى‌لرزيد. امّا بعضى وقت‌هام به خودم ميگم شايد همين بهتر بود كه به زندون نيفتادم. من از كجا مى‌تونستم حتم داشته باشم كه با اين همه عذابى كه به آدم ميدند، بتونم ساكت بمونم و خودمو از دست ندم. چه طور مى‌تونستم؟ ...»

آهى كشيد. باز يك سيگار آتش زد. با دستمال گرد و خاك را از دور لب‌هاى خود پاك كرد. از شيشه جلوى ماشين كمى به جادّه خيره شد و گفت:

«مى‌دونم كه سرزنشم خواهيد كرد. مى‌دونم خيلى دلتون مى‌خواد نصيحتم كنيد كه اين كار رو ول كنم ...»

كلامش را بريدم و گفتم:

«من هيچ دوست ندارم به كسى نصيحت كنم. امّا مى‌خواستم بگم شما خيلى خوب مى‌توانيد ايمان شكسته شده تونو روى از خود گذشتگى آدم‌هايى كه هنوزم در گوشه و كنار مملكت رنج مى‌برند، بنا كنيد. فكر مى‌كنم خوب بشه اين كار رو كرد.

همچى نيست؟ ...»

به من مهلت نداد و افزود: