داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٥٠

يافته‌ام. حالا بعضى وقت‌ها كه فكر مى‌كنم، مى‌بينم شخصا چيزى از دست نداده‌ام.

ما خيلى چيزهاى از دست رفته داريم. خيلى چيزها از دست داده‌ايم. خودت در آن چند روز خيلى از آن‌ها را براى ما گفتى. شايد خودت فراموش كرده باشى. امّا من خيلى مغبون نيستم. مادرم بالأخره مى‌مرد. فكر مى‌كنم شايد اصلا برادر هم نداشته‌ام. آدم فراموش‌كار است. اگر هم نباشد، اقلّا مى‌تواند خود را به فراموشى بزند. درست پيدا است كه زندگى جديدى براى من شروع شده. اين را مى‌بينم. خيلى خوب حسّ مى‌كنم. مثل اين كه خيلى از تنگ‌نظرى‌هاى من از بين رفته. از اين خيلى خوش‌حالم. نمى‌توانم برايت بگويم چه‌طور. بعضى وقت‌ها حسّ مى‌كنم كه دلم براى زيراب تنگ شده، ولى حالا كه فكر مى‌كنم، مى‌بينم ديگر كوه‌هاى پوشيده از جنگل زيراب، در مقابل زندگى من سبز نشده و وسعت ديد مرا كوتاه نكرده. اين‌جا فقط ساحل دور و محور «رأس التّنوره» كه در آن دورها سياهى مى‌زند، جلوى چشم آدم را مى‌گيرد و آن طرف‌تر دريايى است كه مرا به دنيايى بزرگ مى‌پيوندد. و ديد مرا هر چه دورتر كه طاقت داشته باشم، با خودش مى‌برد. و در بزرگى و پهناورى خودش سنگينى مصايبى را كه بر دوش ما است محو مى‌كند ...»