داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٨
فردا شب اين خونه سوت و كور نباشه. مىفهمى؟ سهتا اتاق خونه من خالى افتاده ...»
از فردا شب، خانه اسپندار شلوغ بود. در همه اتاقها مىلوليدند. اثاث زندگى مختصرى را كه همان در كرمان فراهم كرده بودند، جابهجا مىكردند. اسد و آن دو نفر زيرابى، آنچه را كه اوستا محمّد ولى از خانه خودش آورده بود و بر اين بساط محقّر افزوده بود، ميان خانوادهها پخش مىكردند. پاسبانهاى آن اطراف گزارش خود را درازتر از هر شب تهيّه مىديدند و اسپندار فرصتى يافته بود كه باز هم در تاريكى بيرون شهر ساعتى چند قدم بزند و هواى بىنشان محلّههاى دور افتاده را از نزديك ببلعد. و شهر را، كه با سايه گنگ ساختمان زندان جديدش در گودى افتاده بود- و در نور بىرمق چراغهاى خيابانهاى آن، كه از دور سوسو مىزد، پيدا بود- تماشا كند.
اين نامه اسد را، رفيق مهندس من، رييس سابق معدن زيراب، كه چهار ماه است آزاد شده، به من داد. و مىگفت نامه را يك مسافر از تبعيد برگشته، از جنوب برايش آورده. خودش هم خيلى تعجّب مىكرد و هنوز نمىتوانست باور كند كه اين نوشتههاى اسد باشد. مىگفت اسد، وقتى در زيراب بوديم، كارگر سادهاى بيش نبود.
من اظهار تعجّب او را لازم نداشتم. و او اجازه داد كه نامه را در اينجا بياورم:
«... شايد هرگز گذارت به اين بندر فراموش شده نيفتد. خود من هم قبل از اين هيچ وقت نمىتوانستم باور كنم كه پايينتر از ميناب، بندرى به اسم تياب وجود دارد. قبل از اين، اسم خود ميناب را هم نشنيده بودم. مىبينى كه دنياى جديدى به روى من باز شده است. اين مرا سر شوق مىآورد. اينجا فصل ماهىگيرى شروع شده. كار ما روبهراه است. با رفيق همكارم توى كپرهاى خرما زندگى مىكنيم و من به زحمت توانستهام كاغذى و قلمى گير بياورم. خودم را خيلى خوشبخت حس مىكنم. نه مفتّشى هست كه دايما زاغ سياهم را چوب بزند و نه احتياجى دارم كه هر روز خودم را به شهربانى معرّفى كنم. فقط شبها به دريا مىرويم. روز نمىشود ماهى گرفت. هنوز دو ماه از بهار نمىگذرد، امّا خيلى گرم است. شايد زيرابىها برايت نوشته باشند، كرمان كه بوديم به سرم زده بود كه زندان تازهساز شهر را ويران كنم. خيلى هم آسان بود. فقط سه چهار سال حبس داشت. اوستا محمّد ولى هم راضى شده بود. تعريفش را حتما برايت نوشتهاند. خوب آدمى بود. به اسپندار كه نمىشد چيزى گفت. ولى خودم راضى نشدم. فايدهاى نداشت. شايد هم ترس برم داشته بود و به اين كار دست نزدم. ولى فكر كردم توى مسجدها هم مىتوانستند ما را