داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣٣

«البتّه خيلى به نفع شما بود! اگه امضاء مى‌كرديد؛ نيست؟»

و وقتى امتناع جدّى او را ديد، كمى با تشدّد افزود:

«به درك! لابد خيال مى‌كرديد بدون امضاى شما صورت مجلس‌هاى ما رو قلّابى مى‌دونستن؟ بله؟ ...»

اين را گفت و به طرف سوارى مهندس رفت و با هم به آبادى زيراب رفتند. در آن‌جا يك گروهان سرباز از آن‌ها استقبال كرد. مهندس پياده شده بود و در گوشه‌اى فقط تماشا مى‌كرد. پنج قبضه مسلسل سنگين و مقدار زيادى تفنگ در گوشه‌اى، رديف به كنار ديوار تكيه داده شده بود. افسر فرمانده از مهندس خواست كه با ماشين خود سلاح‌ها را تا بهدارى معدن- مقابل عمارت «٩ دستگاه»- برساند. ولى او حاضر نشد. سلاح‌ها را هر چه بود روى صندلى عقب ماشين ريختند. و به انتظار ايستادند. يك كاميون بارى، تازه از راه مى‌رسيد. يخه شوفرش را گرفتند و كارى را كه داشتند به او حالى كردند. مردك چرب و وحشت‌زده، با كمال احتياط و از ترس اين كه مبادا لباس افسر فرمانده را كثيف كند، پشت رل نشست.

با مهندس كار ديگرى نداشتند. فرمانده دستور داد او را به ايستگاه برگردانند و در همان اتاق توقيف كنند. سربازها نيز مى‌بايست از بى‌راهه خود را به پشت «٩ دستگاه» برسانند و با گردان ديگرى كه ديروز مستقيما از شاهى راه افتاده و از وسط جنگل‌ها خواهد رسيد، رابطه بگيرند.

سوارى در ميان مه گم شد. مهندس را دوباره به همان اتاق بردند. شش بعد از ظهر بود كه از نو رگبار مسلسل‌ها گوش را كر مى‌كرد و در ميان تاريكى كمرنگ اوّل شب طنين مى‌انداخت.

مهندس در تنهايى بازداشتگاه خود قدم مى‌زد و به حوادثى كه هم‌چون يك ديو مهيب، پاشنه سنگين و عظيم خود را به روى درّه‌هاى زيراب مى‌گذاشت و زندگى انسان‌ها را مى‌فشرد، مى‌انديشيد. و صداى رگبار مسلسل دم به دم افكار او را از جايى مى‌برد و به جاى ديگر مى‌دوخت.

تاريكى و وحشت، كم‌كم، همه جا را پر مى‌كرد. اندوه غروب مه‌آلود آن روز، همه چيز را در خود مى‌فشرد و از سر و روى همه بالا مى‌رفت؛ از نوك شاخه‌هاى بى‌برگ و نواى درختان عريان جنگل گرفته، تا ته درّه‌اى كه سنگ ريزه‌هايش مدّت‌ها بود نوازش آب يك جوى ملايم و مهربان را روى سر خود حسّ نكرده بود.

عدّه سربازان اكنون از پنجاه نفر مى‌گذشت. سه‌تا از مسلسل‌ها را همان‌جا، جلوى عمارت بهدارى كار گذاردند و سى نفر در اطراف آن سنگر بستند. هوا تاريك‌