داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٢٩

«وقتى كه هنوز كار تموم نشده بود، هفت نفر ژاندارم از لاى درخت‌هاى پشت «٩ دستگاه» رد شدند و خودشون رو تو جنگل قايم كردند.»

مهندس به وقايعى كه از ديروز تا به حال اتّفاق افتاده بود، فكر مى‌كرد. به كوچك‌ترين آن‌ها اهميّت مى‌داد شايد بتواند درك كند كه قضيّه از چه قرار است.

ناگهان به يادش افتاد كه صبح همان روز «سرهنگ د ...» را ديده بوده است كه سرتاسر درهّ‌هاى معدن را پياده مى‌پيموده و به همه جا دقيق مى‌شده است. ملاقات خود را با او، و صحبت‌هايى را كه ميانشان ردّ و بدل شده بود، به خاطر مى‌آورد. سرهنگ پس از اين كه او خود را معرّفى كرده بود، پرسيده بود:

«آقاى مهندس ... شما هر چى باشه مستخدم دولتيد، دولت خرج تحصيل شما رو داده، شما رو تربيت كرده. همچنين نيست؟ به گردن شما هم لابد حقّ داره.

آخرش يك موقع سختى هم پيش ميآد كه امثال شما بايس حقّ شناسى خودتون رو نشان بديد. البتّه خود شما بهتر مى‌دونيد. من چى بگم؟»

مهندس آن وقت چيزى درك نكرده بود و خيلى ساده جواب داده بود كه:

«البتّه ... جناب سرهنگ. اين وظيفه همه ما است. اين‌جا دو هزار و پانصد نفر كارگر زير دست من كار مى‌كنند. چه خدمتى بهتر از اين؟ بله؟ اين كه وظيفه رسمى بنده است. مهمّ‌تر اين كه در اين دو ماه كه من مسؤولم، به محصول صدى بيست اضافه شده ... بله، اضافه شده ...»

«شما از كجا به اين‌جا منتقل شده‌ايد؟» «از بهشهر.»

سرهنگ از شنيدن اين اسم در قيافه مهندس دقيق‌تر شده بود و با نگاهى ظنين، دنباله صحبت خود را اين طور گرفته بود:

«تو بهشهر كه خوب كار نمى‌كنند. نه، نمى‌كنند. اين به من چه. من از افزايش محصول كه چيزى سرم نميشه. بله؟ مهمّ اين‌جا است. كارگرهاى شما ... من نمى‌دونم چيه. امّا ازشون براى دولت خبرهايى مى‌رسه. شايد هم راست نباشه. امّا نميشه همه اين حرف‌ها رو نشنيده گرفت. تصميم‌هاى دولت هميشه به نفع كارگرها است. اون هم در اين روزها. البتّه خود شما بهتر مى‌دونيد. شما كه من حتم دارم به وظيفه خودتون عمل خواهيد كرد. و از همكارى با مأمورين دولت مضايقه نخواهيد فرمود ...»

سرهنگ اين طور حرف خود را تمام كرده بود و دوباره به گردش پياده خود ادامه داده بود. و اين «فرمود ...» آخرى را با چنان لحن مسخره‌اى ادا كرده بود كه مهندس را خيال برداشته بود. مهندس اكنون كه به اين برخورد غير مترقّب خود با يك افسر