داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٢٣

ديده نمى‌شد. سربازها هنوز به پيروزى از يك عادت زوركى و كوركورانه، سه به سه، و رديف قدم برمى‌داشتند و ويلان و سرگردان در شهر مى‌گشتند. اتوبوس‌ها تند مى‌گذشتند. مردم به هم تنه مى‌زدند و اخم مى‌كردند و رد مى‌شدند.

ناگهان، باز صداى هواپيما بلند شد و مردم كه هنوز از ديدن آن غول‌هاى آهنين سير نشده بودند، هر جا كه بودند، مى‌ايستادند، و سر خود را بالا مى‌كردند؛ امّا چانه‌شان سنگينى مى‌كرد، پايين مى‌افتاد و دهانشان باز مى‌ماند و مات و مبهوت ميان آسمان، به دنبال يك نقطه سياه مى‌گشتند.

يكى دو صداى خفيف و گنگ، از جنوب شهر شنيده شد. و به دنبال آن، يك مرتبه دود گلوله‌هايى كه در هوا منفجر مى‌شدند، روى زمينه صاف آسمان، لكّه‌هاى سفيدى پاشيد. همه دست از كار كشيدند و به بيرون ريختند. هيچ كس نمى‌دانست چه شده.

«بمب ميندازن؟! ...»

«نه بابا! توپه. بمب كه رو هوا نمى‌تركه ...»

اتوبوس‌ها از حركت باز ماندند و سوارى‌هاى برّاق و نو، تند كردند. پاسبان‌هاى سر چهارراه‌ها، پست خود را رها كردند. مردم، هاج و واج مانده بودند. هيچ كس نمى‌دانست چه شده.

چه خبر است؟

اين هم سؤالى بود كه در پى هزاران سؤال ديگر، مردم اين ديار، در آن چند روزه، از خود مى‌كردند. ولى باز هم هيچ كس به پاسخ دادن به هيچ كدام آن‌ها قادر نبود. اين نادانى بشر است كه هميشه او را به بندگى و ترسيدن وا مى‌دارد. همه ايستاده بودند.

اداره، دكّان، آموزشگاه و مغازه خود را رها كرده بودند و ساكت، آسمان را مى‌پاييدند.

شايد چند دقيقه گذشت، تا لكّه‌هاى دود گلوله‌ها، كه در آسمان هنوز مى‌تركيدند، اوّل پهن شدند، بعد به هم نزديك گرديدند، بعد چسبيدند، بعد سنگين شدند، و بعد مثل يك كابوس وحشت و هراس، بر سر شهر و اهالى آن فرود آمدند. آن وقت همه فرار كردند.

افسران، شمشيرهاى برّاق و پر و پاگير خود را از ميان چكمه‌هاى خود جمع مى‌كردند و مى‌دويدند. زن‌ها جيغ مى‌كشيدند، از همه تنه مى‌خوردند و عقب مى‌ماندند. آموزشگاه‌ها بسته شد. دكّان‌ها در يك چشم به هم زدن تخته گرديد و ديگر در خيابان‌ها پرنده پر نمى‌زد. فقط هنوز سربازهاى يكتا پيراهن بودند كه حتّى براى فرار كردن هم جايى نداشتند. ساكت و آرام، مثل گوسفندها سر به زير، قدم برمى‌داشتند؛ و حلبى‌هاى خالى و پر سر و صداى خود را به دنبال خود مى‌كشيدند.