داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٢٢

وارد اين محيط دم كرده و خيس خورده مى‌شد. دخترك كه هنوز به دنبال ليف و صابونش مى‌گشت، خواست سرى هم به حوضچه كنار در ورودى بزند، ولى هنوز به وسط حمّام نرسيده بود كه يك مرتبه يكى از نظامى‌هاى كف حمّام زير پايش فرو رفت؛ ... فرياد آميخته به ترس او، به گوش رسيد و بعد همه جاى حمّام از يك دود تند و ترش پر شد.

دوباره غوغايى برپا گرديد و حمّام زنانه شلوغ‌تر شد. دخترك تا سينه فرو رفته، بى‌هوش شده بود. رنگ دلّاك و بگوم پريد. هر دو به عجله جلو دويدند. ديگران هم كمك كردند و او را بالا كشيدند. سينه و شكمش خراش برداشته بود و خون مى‌آمد و پاهايش كه چند دقيقه‌اى ميان خاكسترهاى گرم گربه روى زير حمّام مانده بود، كم‌كم ورم مى‌كرد و تاول مى‌زد. دود، حمّام را پر كرده بود. زن اوستا با ترس و وحشت از راه رسيد و عقب‌تون تاب فرستاد. دخترك را بيرون بردند. بدنش را شستند و پايش را روغن‌مالى كردند و بستند.

اين مرتبه غرغر همه، از دست زن اوستا بلند بود و باز هم دلّاك جهان‌ديده، پا در ميانى مى‌كرد و مى‌گفت:

«خوب چه كنه؟ مگه او مى‌خواست حمّومش خراب بشه و دختر مردم رو زخمى كنه؟ ...»

تون تاب آمد، يا اللّهى گفت و وارد شد. زن‌ها هر يك خود را در گوشه‌اى مخفى كردند. نظامى ديگرى به جاى آن يكى گذاشته شد، خرابى‌ها اصلاح گرديد و تون‌تاب رفت. دستور دادند يكى دوتا از شيشه‌هاى طاق حمّام را برداشتند تا دود زودتر بيرون برود.

سر بينه، دخترك كه تازه به هوش آمده بود، ناله مى‌كرد. خيلى دردش آمده بود، ولى باز هم نمى‌خواست لودگى خود را از دست بدهد. همه دوباره آرام شده بودند، ولى در گوشه و كنار شنيده مى‌شد كه:

«خدا سوّمى شو به خير بگذرونه ...»

مهرانگيز خانم كه كارش تمام شده بود، بيرون آمد. لباسش را پوشيد و از در كه خواست بيرون برود، بگوم را صدا زد؛ و باقى اسكناس يك تومانى را كه از زن اوستا گرفته بود، در دست او گذاشت و رفت.

صبح يكى از روزهاى دهه اوّل شهريور بيست بود. چيزى به ظهر نمانده بود.

شهر، زندگى معمولى خود را ادامه مى‌داد. هيچ چيز تازه‌اى، جز سربازان لخت و يكتا پيراهن، كه چندين روز بود، با يك پيت حلبى، ميان شهر ولشان كرده بودند،