داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٢١

«البتّه خانم جون! هر چى باشه شما مادر مايين ...»

«خدا الاهى سايه شما را از سر حمّوم ما كم نكنه. الهى قربون همچين آدما برم.

آره خانم‌جون مى‌خواستم بگم اگه من به كارم احتياجى ندارم، امّا بى‌چاره بگوم محتاج كارشه. يك بچّه‌اش مدرسه ميره و يه ريز براش خرج مى‌تراشه؛ شوهرشم كه بدبختى، نظام اجباريه. معلوم نيست تو اين شلوغ پلوغى چى به سرش بياد. ازشم خبرى نيست. خوب چه كنه خانم‌جون؟ بايس بچّه‌هاشو نون بده ...»

مهرانگيز خانم كه هاج و واج مانده بود و باد و بروت خود را كاملا از دست داده بود، بيش از پيش موقعيت مهمّ خود را فراموش كرد و با دهان باز پرسيد:

«راستى ميگى؟»

«دروغم چيه خانم‌جون؟! آخه شما مى‌فرمايين:" خوب بره بچّه‌داريشو بكنه!" آخه پس از كجا نون بخوره؟ راستش رو بخواهيد خانم، من از اين حرف شما خوشم نيومد. خدا رو خوش نميآد. شما كه ماشالّا ماشالّا يك خانم دل رحيمى هستين، نبايست اين حرفا را مى‌گفتين ...»

مهرانگيز خانم هنوز به درد دل‌ها و وساطت‌هاى دلّاك گوش مى‌داد. گرما و دم حمّام، با بوى چرك و صابون، نفس را بند مى‌آورد. دخترك جوان و سرزنده‌اى كيسه و صابونش را گم كرده بود و در حالى كه به دنبال گم كرده خود مى‌گشت، اين تصنيف تازه درآمده را با آهنگى شيرين، ولى با ناشى‌گرى مى‌خواند:

«خير نبينى حمومى ... طشت و باديه‌م را برده‌ن ...

«خير نبينى حمومى ... لنگ و قديفه‌ام را برده‌ن ...

«لنگ و قديفه و طشت و باديه‌م را برده‌ن ... خير نبينى حمومى ...» و همه با او مى‌خنديدند و زمزمه مى‌كردند.

از گوشه تاريك‌تر حمّام، بوى زرنيخ كار كرده در فضا مى‌پيچيد و نفس را سنگين مى‌ساخت. بخارى كه از كف حمّام، از روى لگن‌ها و از سر و روى زن‌ها برمى‌خاست، با سر و صداى تاس و مشربه‌ها و زمزمه تصنيف آن دخترك جوان، همه با هم زير طاق‌هاى چرك و خيس خورده و طبله كرده حمّام كه چكّه‌هاى آب از روى آن‌ها به سمت پايين مى‌دويد و در نزديكى شيشه‌هاى طاق حمّام، كه از ميان گچ و آهك اطراف آن‌ها، در مجاورت روشنايى، علف‌هاى هرز سبز شده بود، مى‌پيچيد و در مجاورت شيشه‌هاى سرد آن‌جا، شايد به صورت قطره‌هاى ناپاك- كه پيرزن‌ها عقيده دارند اگر به تن كسى چكيد، جايش زخم خواهد شد- در مى‌آمد، و باز به سر و روى زن‌ها مى‌چكيد.

پس از جنجال سر بينه، كه عنق همه را منكسر كرده بود، كم‌كم سرور و صميميّت‌