داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٢٠
بىسر و صدا به حمّام فرو رفت و ديگران را با جار و جنجالشان سر بينه حمّام تنها گذاشت.
توى حمّام، دو نفر روى سكّوى جلوى خزينه، كه اكنون درش را تيغه كشيده بودند، نشسته بودند و صابون مىزدند. يك عدّه ديگر با بچّههاشان در گوشه و كنار مىپلكيدند. در آهنى يكى از دوشها، كه از رطوبت زنگزده بود، از پاشنه درآمده بود و يك ورى به ديوار تكيه كرده بود. يك زن پا به ماه، كه پاى خود را زير بار سنگين شكمش به سختى به جلو مىكشيد، سر خشككن قرمز تندى به سر پيچيده بود و با وسواس تمام مىخواست از در بيرون برود.
مهرانگيز خانم، با اهنّ و تلپ، از در وارد شد و يك راست رفت و روى سينى خود نشست. بگوم را صدا زد كه برايش آب بياورد.
دلّاك حمّام، كه داد و بىداد مهرانگيز خانم را از سر بينه شنيده بود، مشترى ديگر خود را گربهشور كرد و زود خود را به او رسانيد.
دلّاك حمّام زنى بود عاقل و جهانديده. گيس فلفل نمكىاش را هرگز حنا نبسته بود و نمىخواست از آنچه هست جوانتر بنمايد. گرچه مثل همه دلّاكها رودهدراز بود، هيچ وقت از كسى بدگويى نمىكرد. با هر كس كه مىنشست، سر دل خود را باز مىكرد و از جوانى خود، از شوهر اوّل خود، از بچّههايش كه اكنون مردى شده بودند و براى آنها خيال عروسى كردن داشت، ... صحبت مىكرد و گاهى از اين و آن سراغ دختر مىگرفت و با بعضى هم قرار و مدار مىگذاشت كه فلان روز با هم به خواستگارى بروند.
مهرانگيز خانم، يك بار ديگر آنچه را كه سر بينه حمّام براى همه منبر رفته بود، اينجا خصوصى براى دلّاك عاقل زن حمّام گفت. دلّاك در حالى كه كيسه را با تأنّى روى گوشتهاى شل بازوى مهرانگيز خانم بالا و پايين مىبرد، پس از اين كه گفتههاى او را شنيد، گفت:
«خانم! من هر چه باشه، پيرم و رفتنى. از دنيام زياد توقّعى ندارم تا از كسى ترسى داشته باشم. واسه كارمم سر و دست نمىشكنم؛ پسرام، ماشالّا، ماشالا، مثل شاخه چنار، هميشه حاضرند يك لقمه نونمرو برسونند. اينم كه ميآم دلّاكى، مال اينه كه خودم بىغيرت نيستم. آقاى خودمم و نوكر خودم. اگه حرف من قابليّت شمارو نداره، امّا هر چه باشه گيسم سفيد شده و مىتونم دو سه كلام پيرانه به شما بگم ...»
و اين جمله اخير خود را با چنان خوشرويى و مهارتى ادا كرد كه مهرانگيز خانم، گويا براى چند دقيقه هم شده، موقعيّت بزرگ اجتماعى خود را در ميان اين همه زن بىكس و كار فراموش كرد و گفت: