داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٧

اين فكر را پذيرفتند. عزادارى و نوحه و دسته را فراموش كردند و رو به در مسجد هجوم آوردند.

بابا صالح هنوز گريه‌اش بند نيآمده بود، كه با انبوه جمعيّت، به داخل مسجد كشيده شد؛ و اگر جوانك قلدرى كه چهارپايه نوحه‌خوان را به دوش مى‌كشيد، او را درنيافته بود، حتما زير دست و پا، له شده بود.

منبر، كه با همه بند و بساطش، ميان چارچوب در مسجد، مانع بزرگى بود، در همان هجوم اوّل، به وسط هشتى مسجد سرنگون شد، و شمع‌ها همه پخش شدند.

مردم هرطور بود، خود را به در شبستان مسجد رساندند. با كفش، و بدون رعايت هيچ‌گونه مراسمى، از سر و كول هم بالا مى‌رفتند. يك‌ديگر را هول مى‌دادند و بر ديگران پيش‌دستى مى‌كردند. و همه هر طور بود، به شبستان مسجد فرو رفتند.

تنها بابا صالح هنوز كنار هشتى، مات و مبهوت ايستاده بود؛ و به بساط درهم ريخته خود، با حسرت و آه خيره شده بود. و به فكر وقايع هفت سال پيش فرو رفته بود؛ به شمع‌هاى قلم قلم شده؛ به فتيله دراز شمع قدى كه گوشه‌اى افتاده و خاموش شده بود و سخت دود مى‌كرد؛ و شايد به مردكه نكره باتون‌دار و بى‌حياى آن شب، فكر مى‌كرد؛ ... اوّلين بار بود كه بابا صالح به خاطرات گذشته خود مشغول شده بود.

شمع‌هاى پيهى، زير قدم‌هاى عجول عزاداران، پهن شده بودند و زمين را چرب كرده بودند. شمع‌هاى گچى و كافورى له شده بودند؛ شمع قدى به صورت خميرى با گل و خاك آلوده درآمده بود و شكسته و له شده، روى زمين دراز كشيده بود و فتيله آن روى آجر كف هشتى هنوز گرگر مى‌كرد. تنها شمع‌هاى سياه آن نديد بديدها هنوز سالم در گوشه‌اى افتاده بود و خاموش شده بود.

نشان پهن‌ها رسيدند. از در مسجد، سرى به درون آوردند؛ كمى به صورت بابا صالح دقيق شدند و وقتى بساط درهم ريخته او را ديدند، هر دو به خنده افتادند و رفتند.

در راه يكى به ديگرى گفت:

«بى‌چاره‌ها! راستى چه قدر مردم ترسيده‌ن. خدايا آخه تقصير ما چيه؟! خونمون هم مى‌خواهيم بريم، مردم ازمون رم مى‌كنند!»

و ديگرى فقط خنديد.

در آن يك دم كه آن دو نفر، از در مسجد سركشيده بودند و به اين بساط از هم پاشيده مى‌خنديدند، بابا صالح نيز چشم خود را يك لحظه به روى آنان برگرداند. و آن‌چه را كه هرگز انتظار نداشت، ديد! يك‌باره زانوهايش سست شد. به ديوار تكيه‌