داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٢

يك چند منبرى را در مسجد شاه، شب‌هاى قتل، كرايه مى‌كرد. مگر از ديگران چه كم داشت؟ ولى تاكنون از دوندگى‌هاى شب قتل، جز چند دسته شمع گچى كه به گوشه دمرف مى‌انداخت و هر وقت نفت چراغشان ته مى‌كشيد، از آن استفاده مى‌كرد، و يك مشت شكرپنير و خرما كه تنها چند روز مى‌شد با آن‌ها چايى تلخ خورد، چيز ديگرى عايدش نمى‌شد. چرا، آن وقت‌ها كه پول زرد و نقره هم رواجى داشت، گاه‌گاه يكى دو اشرافى، يا ده بيست تا دوزارى گيرش مى‌آمد، كه با آن‌ها مى‌توانست شب شش نوه‌هايش، و يا در عروسى‌هاى نادرى كه دعوتش مى‌كردند، جلوى سر و همسر، از خجلت ديگران، درست در بيآيد.

يك سطل حلبى- كه ذغال و خاكه هر شب خانه‌اش را در آن مى‌گرفت- زير منبر گذاشته بود و شمع‌هاى گچى و نونوارى را كه تازه روشن مى‌كردند، مى‌كشت و توى آن مى‌انداخت.

شمع‌ها هنوز سوسو مى‌زدند و بابا صالح، مثل كودكان خود از آن‌ها مواظبت مى‌كرد كه يك زن و مرد جوان از راه رسيدند. گويا زن و شوهر بودند. زنك، روسرى سياه و بدن‌نمايى به سر كرده بود و در حالى كه از كيف دستى و بادكرده خود چهارتا شمع گچى سياه بيرون مى‌آورد، رو به بابا صالح گفت:

«عمو! ميگند اين بچّه مچّه‌ها شمع‌هاى نذرى رو نمى‌ذارن تا ته بسوزه و خاموش مى‌كنن، ... ها؟ راسته؟»

بابا صالح در حالى كه آن‌ها را با فتيله ديگر شمع‌ها روشن مى‌كرد، گفت:

«چه مى‌دونم خانم؟! از مردم هر چيزى كه بگيد برميآد ...»

و شوهر او- كه از توى پاكت بزرگ زير بغلش يك مشت شكرپنير درآورده بود و به بابا صالح مى‌داد- گفت:

«بابا به تو چه؟! چرا گناه مردم رو مى‌شورى؟ ما كه به فيضمون مى‌رسيم. آن‌ها خودشان دانند و سيّد الشّهدا.»

بابا صالح كه يك شكرپنير را گوشه لپ انداخته بود و مى‌مكيد، اضافه كرد:

«آره خانم، اون بى‌چاره‌ها هم اگر محتاج نباشن كه شمع شما را نمى‌برن؛ مگه شمع هم تحفه است؟»

و زير لب افزود:

«راستش را هم بخواهيد، از اين كه اين همه شمع اين‌جا گرگر بسوزه، چه فايده؟

شما را به خدا اسراف نيست؟»

ولى آن زن و شوهر رفته بودند و اين جملات آخرى او را نشنيدند.

بابا صالح خواست شمع‌هاى آن‌ها را خاموش كند، ولى ته دلش به اين كار