ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥٢ - بحث روايتى(رواياتى در باره آداب تحيت و رواياتى در باره شان نزول آيات گذشته)
(لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى)[١] و نيز فرموده:(لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ)[٢].
و نيز فرموده:(وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا)[٣] و آياتى ديگر از اين قبيل.
بله چه بسا مىشود كه مصلحت اقتضاء كند انسان به ستمكاران تقرب بجويد براى اينكه دين خدا را تبليغ كند، بطورى كه اگر با آنها نسازد نمىگذارند تبليغ دين در بين مردم صورت بگيرد و يا براى اينكه كلمه حق را به گوش آنها برساند، و اين تقرب حاصل نمىشود مگر با سلام دادن به آنها، تا كاملا با ما مانوس شوند و دلهاشان با دل ما ممزوج گردد، به همين خاطر كه گاهى مصلحت چنين اقتضا مىكند رسول خدا ٦ نيز به اين روش مامور شدند، در آيه:(فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ)[٤]، هم چنان كه در وصف مؤمنين فرمود:(وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً)[٥].
و در تفسير صافى از رسول خدا ٦ روايت آورده كه مردى به آن جناب سلام كرد و گفت: السلام عليك، حضرت در پاسخش فرمود: السلام عليك و رحمة اللَّه، مردى ديگر رسيد و گفت: السلام عليك و رحمة اللَّه، حضرت در پاسخش فرمود: السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته، مردى ديگر رسيد و گفت: السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته، حضرت در پاسخش فرمود: و عليك، آن مرد سؤال كرد كه چطور رد سلام مرا كوتاه كردى، و به آيه شريفه:
(وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها ...) عمل نكردى؟
حضرت فرمود: تو براى من چيزى باقى نگذاشتى تا من رد سلام خود را با آن بچربانم و بدين جهت عين سلامت را به تو برگرداندم.[٦] مؤلف: نظير اين روايت را سيوطى در در المنثور از احمد (در كتاب زهد؟ و از ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه، به سندى حسن از سلمان فارسى نقل كرده.[٧] و در كافى از امام باقر (ع) و آن جناب از امير المؤمنين (ع) روايت
[١] يهود و نصارا را ولى خود مگيريد. سوره مائده، آيه ٥١ .
[٢] دشمن من و دشمن خود را دوست مگيريد. سوره ممتحنه، آيه ١ .
[٣] به كسانى كه ستم كردند ركون مكنيد و دل مبنديد. سوره هود، آيه ١١٣ .
[٤] فرمود: از جرم آنها درگذر و سلام بگو. سوره زخرف، آيه ٨٩ .
[٥] و چون جاهلان، مؤمنين را به سخن زشت خطاب مىكنند مؤمنين در پاسخ سخن سالم و صلحآميز مىگويند. سوره فرقان، آيه ٦٣ .
[٦] تفسير صافى، ج ١ ص ٤٤٢.
[٧] در المنثور، ج ٢ ص ١٨٨.