ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٨٨ - بحث روايتى روايتى در شرح داستان اصحاب كهف
آنچه دلتان مىخواهد. آنها، آن مسائل را مطرح كردند.
رسول خدا ٦ فرمود: فردا جوابهايش را مىدهم و در اين وعدهاى كه داد ان شاء اللَّه نگفت. به همين جهت چهل روز وحى از او قطع شد تا آنجا كه رسول خدا ٦ غمگين گرديد و يارانش كه به وى ايمان آورده بودند به شك افتادند، و قريش شادمان شده و شروع كردند به استهزاء و آزار، و ابو طالب سخت در اندوه شد.
پس از چهل شبانه روز سوره كهف بر وى نازل شد، رسول خدا ٦ از جبرئيل سبب تاخير را پرسيد؟ گفت ما قادر نيستيم از پيش خود نازل شويم جز به اذن خدا.
سپس در اين سوره فرمود: اى محمد تو گمان كردهاى داستان اصحاب كهف و رقيم از آيات ما امرى عجيب است آن گاه از آيه(إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ) به بعد داستان ايشان را شروع نموده و بيان فرمود.
آن گاه امام صادق (ع) اضافه كرد كه اصحاب كهف و رقيم در زمان پادشاهى جبار و ستمگر زندگى مىكردند كه اهل مملكت خود را به پرستش بتها دعوت مىكرد و هر كه سر باز مىزد او را مىكشت، و اصحاب كهف در آن كشور مردمى با ايمان و خداپرست بودند. پادشاه مامورينى در دروازه شهر گمارده بود تا هر كس خواست بيرون شود، اول به بتها سجده بكند، اين چند نفر به عنوان شكار بيرون شدند، و در بين راه به شبانى برخوردند او را به دين خود دعوت كردند نپذيرفت ولى سگ او دعوت ايشان را پذيرفته به دنبال ايشان به راه افتاد.
سپس امام فرمود: اصحاب كهف به عنوان شكار بيرون آمدند، اما در واقع از كيش بتپرستى فرار كردند. چون شب فرا رسيد با سگ خود داخل غارى شدند خداى تعالى خواب را بر ايشان مسلط كرد، هم چنان كه فرموده:(فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً) پس در غار خوابيدند تا روزگارى كه خدا آن پادشاه و اهل آن شهر را هلاك نمود و آن روزگار را سپرى كرد و روزگارى ديگر و مردم ديگرى پيش آورد.
در اين عصر بود كه اصحاب كهف از خواب بيدار شده يكى از ايشان به ديگران گفت: به نظر شما چقدر خوابيديم؟ نگاه به آفتاب كردند ديدند بالا آمده گفتند: به نظر ما يك روز و يا پارهاى از يك روز خواب بودهايم. آن گاه به يكى از نفرات خود گفتند اين پول را بگير و به درون شهر برو اما به طورى كه تو را نشناسند پس در بازار مقدارى خوراك برايمان خريدارى كن زنهار كه اگر تو را بشناسند، و به نهانگاه ما پى ببرند همه ما را مىكشند و يا به دين خود برمىگردانند. آن مرد پول را برداشته وارد شهر شد ليكن شهرى ديد بر خلاف آن