ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٥١٣ - بحث روايتى اختلافاتى كه از جهات متعدد در روايات مربوط به ذو القرنين وجود دارد
زمين گذاشته، فرياد زد كه پادشاه دو شاخ دارد، خداى تعالى از صداى او دو بوته نى رويانيد.
چوپانى از آن نىها گذر كرد خوشش آمد، و آنها را قطع نموده مزمارى ساخت كه وقتى در آن مىدميد از دهانه آنها اين صدا درمىآمد، آگاه كه براى پادشاه دو شاخ است ، قضيه در شهر منتشر شد ذو القرنين فرستاد كاتبش را آوردند، و او را استنطاق كرد و چون ديد انكار مىكند تهديد به قتلش نمود. او واقع قضيه را گفت. ذو القرنين گفت پس معلوم مىشود اين امرى بوده كه خدا مىخواسته افشاء شود، از آن به بعد عمامه را هم كنار گذاشت.
بعضى[١] گفتهاند: از اين جهت ذو القرنينش خواندهاند كه او در دو قرن از زمين، يعنى در شرق و غرب آن، سلطنت كرده است و بعضى[٢] ديگر گفتهاند: بدين جهت است كه وقتى در خواب ديد كه از دو لبه آفتاب گرفته است، خوابش را اينطور تعبير كردند كه مالك و پادشاه شرق و غرب عالم مىشود، و به همين جهت ذو القرنينش خواندند.
بعضى[٣] ديگر گفتهاند: بدين جهت كه وى دو دسته مو در سر داشت. و بعضى[٤] گفتهاند: چون كه هم پادشاه روم و هم فارس شد. و بعضى[٥] گفتهاند: چون در سرش دو برآمدگى چون شاخ بود. و بعضى[٦] گفتهاند: چون در تاجش دو چيز به شكل شاخ از طلا تعبيه كرده بودند. و از اين قبيل اقوالى ديگر.
و از جمله، اختلافى كه وجود دارد در سفر او به مغرب و مشرق است كه اين اختلاف از ساير اختلافهاى ديگر شديدتر است. در بعضى[٧] روايات آمده كه ابر در فرمانش بوده، سوار بر ابر مىشده و مغرب و مشرق عالم را سير مىكرده. و در رواياتى[٨] ديگر آمده كه او به كوه قاف
[١] در الدر المنثور از عدهاى از ابى العاليه و ابن شهاب.
[٢] نور الثقلين( ج ٣، ص ٢٩٦ ح ٢١١) از ضرائح و جرائح از امام عسكرى( ع) از على( ع).
[٣] الدر المنثور از شيرازى از قتاده( ج ٤، ص ٢٤٢).
[٤] الدر المنثور از عدهاى، از وهب( ج ٤، ص ٢٤٢).
[٥] در الدر المنثور( ج ٤، ص ٢٤١) است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از طريق ابن اسحاق از بعضى از اهل كتاب كه مسلمان شدهاند روايت كرده.
[٦] اين روايت را روح المعانى نقل كرده.( ج ١٦، ص ٢٥).
[٧] در تعدادى از روايات عامه و خاصه و در الدر المنثور( ج ٤، ص ٢٤٦) و تفسير برهان( ج ٢، ص ٤٨٣، ح ٢٤) و نور الثقلين و بحار آمده.
[٨] در برهان( ج ٢، ص ٤٨٦، ح ٢٨) از جميل از امام صادق( ع) و در الدر المنثور( ج ٤، ص ٢٤٦) از عبد بن حميد و غير او از عكرمه.