ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٤٩٤ - چند روايت در مورد اينكه خداوند بعد از مرگ بنده صالح، جانشين او در مال و اولاد او مىشود
بدو راهش بنمايد. قضيه ماهى، نشانى ميان موسى و خدا بود براى يافتن خضر كه داستانش را قرآن كريم آورده[١].
مؤلف: اين روايت با روايتى كه آن دو را برابر مىدانست مخالف است، و لذا بايد حمل شود بر اينكه نوع علم آن دو مختلف بوده.
[چند روايت در مورد اينكه خداوند بعد از مرگ بنده صالح، جانشين او در مال و اولاد او مىشود]
و در همان كتاب از ابى بصير از امام صادق (ع) آمده كه در ذيل جمله فخشينا فرموده: ترسيد از اينكه آن پسرك بزرگ شود، و پدر و مادر خود را به كفر دعوت كند و آن دو به خاطر شدت محبتى كه به وى داشتند دعوتش را بپذيرند[٢].
باز در آن كتاب از عثمان از مردى از امام صادق (ع) روايت كرده كه در ذيل جمله (فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً) فرموده: همين طور هم شد، زيرا صاحب دخترى شدند كه آن دختر پيغمبرى زائيد[٣].
مؤلف: در اكثر روايات آمده كه از آن دختر هفتاد پيغمبر- البته با واسطه- به دنيا آمد.
و نيز در آن كتاب از اسحاق بن عمار روايت كرده كه گفت: من از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: خداوند به خاطر صلاح مردى مؤمن فرزند او را هم اصلاح مىكند، و خاندان خودش و بلكه اطرافيانش را حفظ مىفرمايد. و در سايه كرامت خدا مدام در حفظ خدا هستند. آن گاه به عنوان شاهد مثال داستان(لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ) را ذكر كرد و فرمود:
نمىبينى چگونه خدا صلاح پدر و مادر آن دو را با لطف و رحمت نسبت به آن دو شكر گذاشت؟[٤].
و در همان كتاب از مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد از پدرانش (ع) روايت كرده كه رسول خدا ٦ فرمود: خداوند، بعد از مرگ بنده صالح جانشين او در مال و اولاد او مىشود، هر چند كه اهل و اولاد او اهل و اولاد بدى باشند، آن گاه اين آيه را:(وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً) تا به آخرش تلاوت فرمود[٥].
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از جابر روايت كرده كه گفت: رسول خدا ٦ فرمود: خدا به خاطر صلاح آدمى، امر اولاد و اولاد اولاد و امر اهل خانههاى پيرامون او را اصلاح مىكند، و ما دام كه در ميان آنان است ايشان را حفظ
[١] تفسير عياشى، ج ٢، ص ٣٣٤، ح ٤٨.
[٢] ( ٢ و ٣) تفسير عياشى، ج ٢، ص ٣٣٦، ح ٥٦ و ٥٩.
[٣] ( ٢ و ٣) تفسير عياشى، ج ٢، ص ٣٣٦، ح ٥٦ و ٥٩.
[٤] تفسير عياشى، ج ٢، ص ٣٣٧، ح ٦٣.
[٥] تفسير عياشى، ج ٢، ص ٣٣٩، ح ٦٨.