آشنایی با قرآن 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٩
میرود . داستانی در مثنوی است که با این حدیث ، خوب تطبیق میکند . میگوید یک مرد زاهد و عابدی بود که همه واجبات و مستحبات را بجا میآورد . یک وقت با خودش فکر کرد که من همه کارهای ثواب را انجام دادهام مگر جهاد را . نماز زیاد خواندها م ، روزه زیاد گرفتهام ، زکات زیاد دادهام ، حج رفتهام ولی جهاد نکردهام . به مجاهدینی که در آن زمان بودند زمان صلیبیها گفت اگر یک وقت جهادی پیش آمد ما را هم خبر کن که به این ثواب نائل بشویم . گفتند بسیار خوب ، تو را هم خبر میکنیم . یک روز آمدند این آقایی را که به عمرش جهاد ندیده بود خبر کردند که آقای زاهد بفرمایید برویم جهاد . اسبی هم برای او تهیه کردند و راه افتادند . یک روز توی خیمه نشسته بودند یک مرتبه شیپور به صدا در آمد ، حمله شروع شد . آنها که سرباز بودند و سربازی کرده بودند مثل کبوتر پریدند روی اسبهایشان و رفتند . این آقای زاهد تا جنبید و رفت لباسهایش را به تن کرد ، تیر و کمانش را به پشتش انداخت ، شمشیرش را برداشت و اسبش را آماده کرد یکی دو ساعت طول کشید . آنها برگشتند . گفت قضیه چه بود ؟ گفتند : بله ، رفتیم و دشمن چنین بود ، از کجا حمله کرده بود ، زدیم و کشتیم و چنین کردیم و برگشتیم . گفت عجب کاری شد ! پس ما چی ؟ ! گفتند تو که نجنبیدی . گفت پس ما از درک این ثواب و از این فیض محروم ماندیم . یکی از سربازها گفت حالا برای اینکه دستت خالی نماند ، یکی از آن شریرهای دشمن که خیلی مسلمان کشته بود ما او را به اسارت گرفتیم و اکنون در یک خیمهای است و کتش را بستهایم و اصلا باید اعدام