آشنایی با قرآن 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٩
معروف است که در زمان قاجاریه مرد نسبتا فاضلی که بسیار خوش نویس
بوده [١] ظاهرا از شیراز رفته بود مشهد برای زیارت . در بازگشت پولش
تمام میشود یا دزد میزند ، و در تهران در حالی که غریب بوده بی پول
میماند . فکر میکند که از هنرش که خطاطی است استفاده کند و ضمنا زیاد
هم معطل نشود . بر میدارد همین عهدنامه امیرالمؤمنین علیهالسلام به مالک
اشتر را که بخشی از آن را خواندم با یک خط بسیار زیبا مینویسد . خط کشی
میکند ، جدول بندی میکند ، این عهدنامه را در یک دفتری مینویسد و آن را
اهدا میکند به صدراعظم وقت . یک روز میرود نزد صدراعظم در حالی که
ارباب رجوع هم زیاد بودهاند . نوشته را به او میدهد و میگوید هدیه
ناقابلی است . پس از مدتی بلند میشود که برود . صدراعظم میگوید آقا شما
بفرمایید . با خود میگوید لابد میخواهد مرحمتی بدهد ، میخواهد خلوت بشود
. چند نفری از ارباب رجوع میمانند . باز میبیند خیلی طول کشید ، بلند
میشود که برود . دوباره صدراعظم میگوید آقا شما بفرمایید . تا اینکه همه
مردم میروند ، فقط پیشخدمتها میمانند . صدراعظم میگوید فرمایشی دارید ؟
این شخص میگوید نه ، من عرضی نداشتم ، همین را تقدیم کرده بودم .
پیشخدمتها را هم میگوید همهتان بروید بیرون ، کسی حق ندارد بیاید داخل
اطاق . این بیچاره وحشتش میگیرد که این دیگر چگونه است ؟ ! صدراعظم
میگوید بیا جلو ! میرود جلو . آهسته در گوشش میگوید چرا این را
[١] در قدیم خوش نویسی معمول بود .