آشنایی با قرآن 3 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٨
بود . عمر در سفری که به شام میآمد ، به تبعیت از سنت پیغمبر که هنوز به هم نخورده بود با یک زی سادهای میآمد . خودش بود و یک مرکب که ظاهرا شتر بوده ، و غلامش که به نوبت سوار میشدند . گاهی خودش سوار میشد غلام پیاده بود و گاهی غلام سوار میشد و او پیاده بود . مشک آبی داشتند و یک مقدار نان خشک . معاویه و لشگریانش با جلال بسیار آمدند بیرون به استقبال خلیفه . مردم شام که هنوز خلیفه را ندیده و به استقبال آمده بودند از اینها رد میشدند و گاهی از اینها میپرسیدند از موکب خلیفه چه خبر دارید ؟ اینها هم جوابی نمیدادند ، تا خود معاویه و همراهانش رسیدند که آشنا بودند . همینکه عمر چشمش به اینها افتاد که با آن جلال و جبروت میآیند ، از مرکبش پیاده شده ، دامنش را پر از سنگ کرد و پراند به معاویه و گفت این چه وضعی است که درست کردهای ؟ ! ولی معاویه آنقدر زیرک و زرنگ و حقه باز بود که بالاخره خلیفه را قانع کرد . گفت چون ما در مجاورت بیزانس هستیم مصلحت اسلام چنین اقتضا میکند . خلیفه هم سکوت کرد . به این شکل جلال معنوی را تبدیل به همین شوکتهای مادی کردند ، در صورتی که قدرت در جلال معنوی است . سر موفقیت مسلمین در قدرت روحی و معنویشان بود . « و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم ». مانند آنها نباشید آنگاه که شیطان کارهایشان را در نظر خودشان زیبا جلوهگر ساخت « و قال لا غالب لکم الیوم من الناس »و به آنها چنین گفت که شما خیلی صاحب قدرتید ، هیچ قدرتی در مقابل شما مقاومت ندارد