پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢٩ - ترجمه
ابن ابىالحديد پس از نقل اين روايت معروف:
«يُنادي يَوْمَ الْقِيامَةِ أيْنَ مَنْ بَرِئَ لَهُمْ- اىْ لِلظّالِمينَ- قَلَماً؛
روز قيامت منادى فرياد مىزند: كجا هستند كسانى كه قلمى را تراشيدند و به دست ظالمان دادند (تا حكم ظلمى بنويسند، بيايند و كيفر اعمالشان را ببينند)». داستانى را نقل مىكند كه مردى را نزد وليد بن عبد الملك آوردند. وليد از او پرسيد: درباره حجاج چه مىگويى؟ گفت: من چه درباره او بگويم. او گناهى از گناهان تو و شعلهاى از آتشت بود. خدا هم تو را لعنت كند و هم حجاج را با تو. و شروع كرد به دشنام دادن به هر دو. وليد به عمر بن عبدالعزيز (عموزاده وليد) كه در كنارش بود نگاهى كرد و گفت: درباره اين شخص چه مىگويى؟ عمر بن عبد العزيز گفت: چه مىخواهى بگويم؟ اين مردى است كه به همه شما دشنام مىدهد. يا همانند او دشنامى بده يا او را عفو كن. وليد خشمگين شد و به او گفت: من تو را فقط يك آدم خارجى و بيگانه مىدانم. عمر گفت: من هم تنها تو را مجنون فكر مىكنم. برخاست و خشمگين بيرون رفت.
خالد بن ريان كه رئيس شرطه (نيروى انتظامى) وليد بود برخاست و همراه او رفت و به عمر بن عبدالعزيز گفت: چرا به اميرمؤمنان! (منظور وليد است) چنين گفتى؟ من دستم را به قبضه شمشير برده بودم منتظر بودم كى به من دستور مىدهد گردن تو را بزنم. عمر بن عبد العزير گفت: اگر چنين دستورى به تو داده بود انجام مىدادى؟ خالد گفت: آرى. (اين ماجرا گذشت) هنگامى كه عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد خالد آمد بالاى سر عمر (به عنوان محافظ) ايستاد در حالى كه شمشير بر كمر داشت. عمر نگاهى به او كرد و گفت: شمشيرت را بر زمين بگذار تو بايد مطيع ما باشى در هر چه دستور مىدهيم و در برابر او كاتب و نويسنده سابق وليد بود. به او گفت: تو هم قلمت را بر زمين بگذار، زيرا گاه با آن ضرر مىزدى و گاه منفعت مىرساندى. بعد عرضه داشت: خداوندا من اين