دانشنامه عقايد اسلامي - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨٧
٥٤٩٦.امام على عليه السلام: نخستين گام پرستش خدا، شناخت اوست و اساس شناخت او، يگانه دانستن اوست و بنياد يگانه دانستن خدا، شبيه ندانستن چيزى به اوست. بزرگ تر از آن است كه صفات، در او فرود آيند؛ به دليل اين گواهىِ خردها به اين كه: هر چيزى كه صفات در او فرود آيند، ساخته شده است، و اين گواهىِ خردها كه: او كه شكوهش والاست، سازنده است و ساخته شده نيست. با صُنع خدا، بر او استدلال مى شود و با خردها، شناخت او محكم مى شود و مورد باور قرار مى گيرد و با توجّه و انديشه، دليل او استوار مى گردد. آفرينش را دليلى بر خودش قرار داد و با آن، پروردگارىِ خويش را آشكار ساخت... با ضدّيت قرار دادنش ميان چيزهاى متضاد، معلوم شد كه او را ضدّى نيست و با پيوستگى اش ميان موجودات پيوسته، دانسته شد كه او را پيوسته اى نيست.
٥٤٩٧.امام على عليه السلام: يگانه اش ندانسته، كسى كه براى او چگونگى انگاشته باشد. به حقيقتِ او نرسيده، آن كه براى او همانندى پنداشته باشد. او را قصد نكرده، كسى كه براى او مانندى در نظر گرفته باشد. او را نخواسته، آن كه به او اشاره كرده و به وهمش آورده باشد. هرچه به ذاتش شناخته شود، ساخته شده است و هرچه قائم به غير باشد، معلول [و وابسته به علّت و سبب] است. عمل كننده است، نه با به كار گرفتن و حركت دادن ابزار. اندازه گذارنده است، نه با به كار بردن فكر و انديشه. بى نياز است، نه با سود بردن [از ديگران]. زمان ها با او همراه نيستند و ابزارها او را يارى نمى كنند. بودنش، بر زمان ها، پيشى گرفته است و هستى اش، بر نيستى و بى آغاز بودنش، بر آغاز. با درك دادنش به قواى ادراكى [انسان ها]، دانسته شد كه قوّه ادراكى ندارد و با ضدّيت نهادنش بين چيزها، معلوم شد كه ضدّى ندارد و با پيوستگى اش ميان موجودات، دانسته شد كه او را پيوسته اى نيست. روشنايى را با تاريكى، و روشنى را با ابهام، و خشكى را با تَرى، و گرمى را با سردى، ضدّ يكديگر كرد. پيوند دهنده آفريدگانِ ناسازگار با هم است. همنشين كننده آفريدگانِ مخالف هم است. نزديك كننده آفريدگانِ دور از هم است. جداكننده آفريدگانِ نزديك به هم است. محدوديتى، او را فرا نگرفته و شمارشى، او را نشمرده است. اسباب، تنها خودِ آفريدگان را محدود مى سازند و ابزارها، تنها به مانندهاى خود اشاره مى كنند. واژه «مُنذُ (از)» [كه براى آغاز زمان است]، آفريدگان را از بى آغاز بودن، بر كنار مى كند و واژه «قد» [كه پيش از فعل ماضى، بر تمام شدن كار دلالت دارد و پيش از فعل مضارع، به معناى گاهى و شايد دلالت مى كند]، آفريدگان را از بى پايان بودن، منع مى كند و واژه «لولا (اگر نبود)» آفريدگان را از كامل بودن، جدا مى كند [؛ چون وجود يك چيز را به چيز ديگرى وابسته مى كند و مثلاً مى گوييم: اگر «الف» نبود، «ب» موجود نمى شد]. با آفريدگان، سازنده آنها بر خِردها نمايان شده است، و با [حجابِ ]آفريدگان، از نگاه چشم ها خوددارى كرده است. قرار و جنبش، بر او جريان ندارد، و چگونه چيزى بر او جارى شود كه خودِ او آن را جارى كرده است، و چگونه چيزى به او باز گردد كه خودِ او آن را آغاز كرده است، و چگونه چيزى در او پيدا شود كه خودِ او آن را پديد آورده است؟! اگر چنين بود، ذاتش دگرگون و داراى جزء مى شد و حقيقت خارجىِ او، از بى آغاز و هميشگى بودن، امتناع مى ورزيد، و اگر براى او پيشِ رويى يافت شده بود، پشت سرى هم مى داشت، و اگر كمبودى با او بود، درخواست كامل شدن مى كرد و در اين صورت، نشانه ساخته شدن، در او استوار مى شد و به دليلْ بودن [براى وجود آفريدگار]، دگرگون مى شد، پس از آن كه [همه اشيا] بر هستى او [به عنوان آفريدگار] دلالت مى كنند و به برهان امتناع، چيزى كه در غير خدا تأثير مى كند، در خدا تأثير گذار نيست. آن [خدايى] كه دگرگون نمى شود و زوال نمى پذيرد، و پنهان شدن بر او روا نيست. نزاده تا خود نيز زاده شده باشد، و زاده نشده تا محدود گردد. برتر است از به دست آوردن فرزندان و پاك است از تماس با زنان. گمان ها به او نمى رسند تا او را اندازه گذارند و تيزهوشى ها او را به انديشه در نمى آورند تا براى او صورتى بينگارند و حواس به او نمى رسند تا او را حس كنند و دست ها او را لمس نمى كنند تا به او دسترس يابند. به حالتى تغيير نمى كند. و در حالت ها[ى مختلف ]دگرگون نمى شود. شب ها و روزها، او را فرسوده نمى كنند و روشنايى و تاريكى، او را تغيير نمى دهند. به [داشتنِ] اَجزا و اندام ها و عضوها و عرَضى از عرَض ها و غير داشتن و بخش ها، توصيف نمى شود و گفته نمى شود كه براى او اندازه و پايان و تمام شدن و سرانجامى هست، و نه اشيا او را فرا مى گيرند تا بالا يا پايينش ببرند، و نه چيزى او را مى بُرد تا كج يا راستش كند. در اشيا داخل نبوده و از آنها خارج نيست. خبر مى دهد، نه با زبان و زبان كوچك. مى شنود، نه با سوراخ ها و ابزارها . مى گويد، ولى [با زبان] تلفّظ نمى كند . [در علمش] نگاه مى دارد، ولى از بَر نمى كند. اراده مى كند، ولى در خاطر نمى گذراند. دوست مى دارد و خشنود مى شود، بدون نازك دلى، و دشمنى مى ورزد و خشم مى گيرد، بدون رنج و سختى. به چيزى كه وجودش را اراده كرده، مى گويد: «باش»، پس به وجود مى آيد، نه با فريادى كه به گوش فرو رَوَد و نه با بانگى كه شنيده شود؛ بلكه سخن خداى سبحان، فعلى است از او كه آن را نو پديد آورده و شكل خاصّى به آن داده، درحالى كه قبل از آن، موجود نبوده است؛ چرا كه اگر هميشگى اى [ديگر] وجود داشت، خداى دوم مى بود. [درباره خدا] گفته نمى شود: هست شد پس از آن كه نبود، تا صفات نوپديد بر او جارى شوند و ميان آفريدگان و او فرقى نباشد و او را نسبت به آنها برترى نباشد؛ چراكه در اين صورت، سازنده و ساخته شده مساوى مى گردند و نو پديد آمده و نوآور، يكسان مى شوند. آفريدگان را بدونِ الگوى گرفته شده از ديگرى، آفريد و براى آفرينش آنها، از هيچ يك از آفريدگانش كمك نگرفت. زمين را نو پديد آورد، و بدون اين كه مشغول آن باشد، آن را نگه داشت و آن را بدون قرار گرفتن در جايى، محكم بر پاى داشت و بدون پايه ها، استوار ساخت و بدون ستون ها، بر افراشت و از خم شدن و كج شدن، نگه داشت و از افتادن و شكافته شدن، باز داشت؛ ميخ هايش را محكم كرد و سدهايش را كوبيد و چشمه هايش را جارى ساخت و درّه هايش را شكافت . پس آنچه ساخت، سست نگرديد و آنچه نيرويش داد، ناتوان نگرديد. او با چيرگى و سترگى اش، بر آفريدگان آشكار است و با دانش و معرفتش، به نهان آفريدگان داناست و با شكوه و پيروزمندىِ شكست ناپذيرش، بر همه آفريدگان برترى دارد . هر چه از آفريدگان را كه بخواهد، از توانش خارج نيست و نافرمانى اش نمى كند تا بر او چيره شود و شتابنده آنها، از چنگ او نمى گريزد تا از او پيشى گيرد و نيازمند توانگرى نيست كه روزى اش دهد. چيزها در برابرش فروتن هستند و در برابر سترگى اش، به بيچارگى خوار شده اند؛ نمى توانند از حكومت او به سوى ديگرى فرار كنند و خود را از سود و زيانش بر كنار سازند. همتايى ندارد تا با او برابرى كند و همانندى ندارد تا با او مساوى شود. اوست كه نابود كننده آفريدگان پس از وجودشان است؛ به گونه اى كه يافت شده آنها، همچون يافت نشده آنها گردد، و نابودىِ دنيا پس از نوآورى آن، شگفت تر از نو پديدآورى و نوآورى آن نيست. چگونه شگفت تر باشد، در حالى كه اگر همه جانداران دنيا، از پرندگان و چارپايان و آنچه در آغل است و آنچه چَرا مى كند و اقسام سنخ ها و گونه هاى آن و مردمان كندْ فهم و تيز فهم، براى پديد آوردن پشه اى جمع شوند، توان آن را ندارند و چگونگىِ راه ايجاد آن را نمى شناسند و خِردهايشان در دانستن آن، سرگشته و سرگردان مى شود و نيروهايشان ناتوان مى شود و پايان مى پذيرد، و با حالت كرنش و حسرت باز مى گردند، در حالى كه مى دانند شكست خورده اند و به ناتوانىِ خود در پديدآوردن آن، اعتراف دارند و به درماندگى از نابود ساختن آن، گردن مى گذارند! خداى سبحان، پس از نابودى دنيا، به آن تنهايى كه چيزى با او نباشد، باز مى گردد. همان طور كه پيش از آغاز دنيا چنين بود، پس از نابودى دنيا نيز به همين صورت خواهد بود، بدون [داشتن] وقت و مكان و مدّت و زمان. در آن هنگام، مهلت ها و مدّت ها از بين مى روند و سال ها و ساعت ها، به سر مى آيند. پس چيزى جز خداى يكتا و غالبى كه بازگشت همه چيز به سوى اوست، نخواهد بود. آغاز آفرينش آفريدگان، با توانايىِ آنها همراه نبود . نابودىِ آنها [نيز ]همراه با خوددارى آنها نخواهد بود و اگر مى توانستند خوددارى كنند، هميشه باقى مى ماندند. ساختن هيچ يك از آفريدگان، آن گاه كه آنها را ساخت، او را به دشوارى نينداخت و آفرينش و آفريدن آنچه آفريد، بر او گران نيامد. آفريدگان را نه براى تقويت فرمان روايى و بيم از نابودى و كاهش، آفريد، و نه براى كمك گرفتن از آنها در برابر همتايى زياده خواه، و نه براى دورى كردن از مخالفى هجوم آورنده، و نه براى زياد كردن فرمان روايى، و نه به انگيزه جمع آورى نيرو براى غلبه بر شريكى در شراكتش، و نه از ترس تنهايى اى كه داشته باشد و اراده كرده باشد تا با آفريدگان اُنس بگيرد. آن گاه ، جهان را پس از به وجود آوردنش، نابود مى كند، نه از جهت دل تنگى اى كه در دگرگون كردن و تدبير آنها بر او وارد شده باشد، و نه به سبب راحتى اى كه به او رسيده باشد، و نه از آن رو كه چيزى از آفريدگان، بر او سنگينى كرده باشد. درازىِ مدّت ماندن جهان، او را دل تنگ نكرده تا وادارش كند كه با شتاب، آن را نابود كند؛ بلكه خداى سبحان، با لطفش جهان را تدبير كرد و با فرمانش آن را نگه داشت و با توانايىِ خود، استوارش ساخت. آن گاه ، جهان را پس از نابودى، باز مى گرداند، بى آن كه نيازى به آن داشته باشد وبى آن كه از آفريده اى بر آفريدن دوباره جهان، يارى خواسته باشد و نه به جهت بازگشتن از حالت ترسِ تنهايى به حالت اُنس گرفتن، و نه از حالت نادانى و كورى، به حالت دانش و يادگيرى، و نه از فقر و نياز، به بى نيازى و فزونى، و نه از خوارى و پستى، به عزّت و توانايى.