نظام اخلاقى اسلام - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٩٠
علم حقوق به آن «ملت» مى گويند و در سايه يكى از اين عوامل، مى توان اجتماع واحدى ساخت كه اعضاى آن در كنار يكديگر، زندگى صميمانه اى داشته باشند.
ولى آنان از يك مطلب غفلت ورزيده اند و آن اين كه اجتماعى كه افراد آن داراى عقايد گوناگون و خواسته هاى متفاوت هستند، و هر كدام و يا هر طبقه اى براى خود «ايده» و فكرى دارند، چگونه مى توانند به صورت يك ملت واحد كه همبستگى كاملى در ميان آنها حكمفرما باشد، زندگى نمايند.
درست است كه عوامل مزبور بر اتحاد و اتفاق و همبستگى جامعه كمك مى كند، ولى تا زمانى كه يك وحدت فكرى و روحى و يگانگى در هدف و عقيده در كار نباشد، اتحاد و پيوستگى افراد، تحت اين عوامل و عناصر غير ارادى، پايدار نخواهد بود و اگر روزى براى هدف مشتركى دست اتحاد به سوى هم دراز كنند و دست همديگر را به عنوان برادرى بفشارند، پس از نيل به هدف، مدتى نخواهد پاييد كه اختلاف فكرى و روحى و اختلاف خواستها و اراده ها ، تصادم و تضاد عجيبى در ميان آنان به وجود خواهد آورد و آنها را از هم جدا خواهد ساخت.
جامعه اى كه محور فكرى و عقيدتى واحدى نداشته باشد و افراد آن به صورت دسته هاى گوناگون بر محور يك سلسله عناصر غير ارادى گرد آيند، وحدت اجتماعى آن ضمانت ندارند; زيرا مسير زندگى انسان را فكر و عقيده تعيين مى كند، نه عوامل غير ارادى; و اگر روزى در ميان يك ملت هم نژاد و هم خون و هم زبان، پيوند معنوى و اتحاد فرهنگى به وجود آيد، هرگز، ضربه اى بر اتحاد و مليت آنها وارد نمى شود.
اين جاست كه پيشوايان بزرگ بشر ـ كه از مكتب وحى الهام مى گيرند ـ اساس مليت را «وحدت فكرى و عقيدتى» دانسته و افراد آن اجتماع را كه از نظر عقيده و طرز تفكر، وحدت نظر دارند، برادر يكديگر خوانده اند و شعار آنان را