نظام اخلاقى اسلام - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٤٦
تا اين كه شب سوم نيز به همين صورت به پايان رسيد; در اين هنگام، زنان مهر خاموشى را شكسته و قضيه را به پدر عروس خبر دادند.
زياد كه در اوّل آن گونه فكر مى كرد، و با آن مقدمات به اين امر تن داده بود، مانند آتشِ برافروخته با عجله به طرف خانه پيغمبر شتافت و به آن حضرت گفت: يا رسول اللّه! پدر و مادرم فدايت شوند; شما به من امر فرموديد كه دخترم را به جويبر بدهم، در حالى كه ابداً با ما تناسب نداشت، و همتاى ما شمرده نمى شد، امّا امر شما ما را به اين كار وادار ساخت، و هر طور بود عروسى را راه انداختيم و عروس را به خانه داماد برديم.
پيامبر فرمود: مبارك باشد! مگر چيزى بدى از او ديده ايد؟
زياد گفت: اين مرد دستش از زمين و آسمان كوتاه بود; من تمام لوازم زندگى را در اختيارش گذاردم و دخترم را تسليمش كردم، امّا ديگر انتظار نداشتم او با وى چنين رفتار كند!
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: مگر چه كرده است؟
زياد گفت: هيچ; جويبر شب زفاف وارد حجله شد و بدون اين كه به دخترم توجهى بكند، با قيافه اى محزون در گوشه اتاق تا صبح مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود بوده و هنگام نماز صبح از منزل خارج شده است. شب دوم نيز همين عمل را تكرار كرده است، ولى اين امر را از من پنهان كردند; شب سوم نيز ماجرا همانند آن دو شب قبل بود، تا آن كه من از قضيه خبردار شدم و اينك از شما درخواست مى كنم در كار ما دخالت نماييد; اين وضع قابل تحمل نيست! گمان مى كنم كه اين مرد اساساً فاقد غريزه جنسى است و رغبتى به زن ندارد. زياد سخن خويش را گفت و رفت.
پيامبر جويبر را احضار كرد و به او فرمود: مگر به زن رغبت ندارى؟