نظام اخلاقى اسلام - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٤٤
«ذلفاء» گفت: سخنان او را شنيدم، امّا به خدا سوگند! جويبر كسى نيست كه آشكارا به پيامبر دروغ ببندد; به هر حال، فرستاده اوست و حتماً راست مى گويد. شما همين الان كسى را در پى جويبر بفرست، و او را پيش از اين كه به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) برسد، و پاسخ تو را به اطلاعش برساند، برگردان; زياد مانند كسى بود كه تا آن لحظه به خواب رفته باشد و دخترش او را بيدار كرد و او بدون چون و چرا، كسى را فوراً به دنبال مرد يمامى فرستاد و او را برگردانيد. جويبر برگشت، ولى مثل اين كه احساس كرد وضع دگرگون شده است زياد آن مرد بى اعتنا، اكنون با قيافه باز، از وى پذيرايى مى كرد; زياد گفت: جويبر! خيلى خوش آمديد! تقاضا مى كنم شما اين جا قدرى توقف كنيد تا من برگردم; و او را در خانه گذاشت و خود به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيد و عرض كرد: اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد! جويبر پيام شما را رسانيد و به من گفت كه شما امر فرموده ايد دخترم «ذلفاء» را به وى تزويج كنم، ولى من روى خوشى به وى نشان ندادم، فكر كردم شرفياب شوم و حضوراً آنچه لازم است عرض كنم; رسم ما اين است كه دختران خود را به كسى بدهيم كه از حيث شرف و آبرو و ساير جهات هم شأن خودمان باشد. بنابراين يك نفر از انصار كه واجد اين شرايط باشد، همسر آينده دخترم خواهد بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: جويبر مرد مسلمان و مؤمنى است و در آيين اسلام، هر مرد مسلمانى كفو زن مسلمان، و هر مؤمنى برابر و هم شأن زنِ با ايمان است; بنابراين، جويبر كفو دختر توست; به زودى آن دو را به هم تزويج كن; و هيچ چيزى تو را از اين امر باز ندارد. زياد در حالى كه از آمدن خود نتيجه اى نگرفته بود، به منزل برگشت و يكسره نزد دخترش رفت و آنچه كه شنيده بود، به وى گفت: دخترش گفت: بنابراين چاره اى جز اقدام نيست; اگر با پيامبر از در مخالفت وارد شوى، كافر خواهى شد.