نظام اخلاقى اسلام - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٤٣
اين پيام[مربوط به خودم ]است[ آيا آشكارا بگويم يا پنهانى؟
زياد كه قطعاً تصور نمى كرد مرد يمامى چه حاجتى دارد، گفت: نه چرا پنهانى؟! بلند بگو! من افتخا رمى كنم كه پيام رسول خدا را بشنوم.
جويبر گفت: پيامبر فرموده است كه دخترت «ذلفاء» را به جويبر تزويج نمايى.
زياد كه انتظار چنين سخنى را نداشت، با كمال تعجب گفت: راستى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)خودش ترا براى اين منظور فرستاده است؟
جويبر گفت: آرى! من هرگز دروغ به رسول خدا نگفته ام. زياد گفت: دختران ما با كسانى ازدواج مى كنند كه كفو و هم شأن ما باشند، آن هم از طايفه انصار. جويبر! تو برگرد تا اين كه خودم خدمت پيامبر برسم و عذرم را به عرضش برسانم.
جويبر با حالى دگرگون برگشت، و زير لب با خود مى گفت: به خدا قسم! قرآن به چنين عملى كه از اين مرد سر زد حكم نكرده و رسالت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز به اين منظور نيامده است.
«ذلفاء» دختر زياد در پشت پرده ناظر اين ماجرا بود; مخصوصاً گفتار اخير مرد يمامى را كاملاً شنيد; اين سخن بر وى گران آمد; گويى ايمان و اعتقادى كه به پيامبر خود داشت، از درون دل وى را ملامت مى كرد، لذا فوراً كسى را پيش پدر فرستاد و او را به داخل پرده احضار كرد و سرزنش نمود:
پدرجان! اين چه حرفى بود كه از تو شنيدم؟! چرا با فرستاده پيامبر چنين گفتگو نمودى. زياد گفت: مگر نشنيدى كه اين مرد چه گفت؟ اين مرد با آن وضعيت، مدعى بود كه پيامبر او را پيش من فرستاده و به من امر كرده است كه دخترم «ذلفاء»، يعنى تو را به همسرى وى درآورم.