دريا در قرآن، حديث و فقه اسلامي - عبداللهی، مهدی - الصفحة ٤٠
او به مردم ابلاغ كرد، كه بتهاى بىجان، شايسته عبادت و بندگى نيستند و منشأ هيچ اثرى نمىباشند و پرستش، مخصوص خداى يگانه و خالق جهانيان است؛ امّا آن قوم، به جاى تفكّر و پذيرش حق، به مجادله با حضرت يونس (ع) پرداخته و بتپرستى را به بهانه پيروى از روش نياكان خود، ادامه دادند.
حضرت يونس (ع) همچنان از روى دلسوزى و خيرخواهى آنان را پند داده از عذاب الهى برحذر مىداشت امّا آنها همچنان، سرسختى و لجاجت نشان مىدادند و در مقابل سخنان حكيمانه و بيمها و اندرزهاى او مىگفتند:
اين همه، به خودت زحمت مده؛ مانه از عذاب خداى تو مىترسيم و نه به خداى تو ايمان مىآوريم، تو هر چه مىخواهى بكن.
حضرت يونس (ع) از سر سختى قوم خود، خسته و دلگير شد و از سخنان نابخردانه آنان، غضبناك گرديده و با خشم و غضب به گمان اينكه وظيفه خود را انجام داده و ديگر دعوتش اثرى ندارد، پيش از آنكه از طرف خدا مأمور به رفتن شود از ميان قوم خارج شد و راه بيابان در پيش گرفت.
با رفتن حضرت يونس (ع) آثار عذاب خدا در ميان آن قوم پديدار گرديد و هوا به شدت دگرگون و تاريك شد از اين رو قوم يونس، پى به اشتباه خود بردند، در ميان آنها مردى بزرگ و دانشمند وجود داشت كه نسبت به آن قوم، خيرخواه و مهربان بود. او مردم را نزد خود خواند و گفت:
اينك كه آثار عذاب خداوند آشكار شده، بياييد پيش از نزول عذاب، توبه كنيد و از پيشگاه خداوند طلب آمرزش نماييد.
قوم يونس (ع) به راهنمايى آن عالم، سر به كوهها و درّهها نهادند و گريه و تضرّع، پيشه خود ساخته، ميان مادران و كودكان جدايى افكندند به طورى كه كوه و دشت از شيون، ناله و فرياد استغاثه مردم پر شد و طولى نكشيد كه دريچه رحمت الهى به روى آنها گشوده شد و آثار عذاب برطرف گرديد.
امّا يونس (ع) پس از آنكه با خشم از شهر بيرون رفت همچنان راه پيمود تا به كنار دريا رسيد و در آنجا گروهى را ديد كه به كشتى نشسته و آماده سفرند؛ از ايشان خواهش كرد تا او را همراه