تخلف در جنگ - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٥
كه از جان خود به تنگ آمده بودم، و زمين فراخ و پهناور بر من تنگ شده بود؛ چنان كه خداى متعال در قرآن مجيد يادآور شده است «١» ناگهان آواز فرياد كنندهاى از بالا ى كوه «سَلْع» به گوشم رسيد كه با صداى بلند فرياد مىكرد: اى «كَعْب بن مالك» مژده باد تو را. پس به سجده افتادم و دانستم گشايشى پيش آمده است.
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بعد از نماز صبح، قبول توبه ما را نزد پروردگار، اعلام كرده بود، و مردم براى بشارت دادن به ما به راه افتاده بودند. كسانى براى مژده رساندن نزد هلال و مُراره رفتند، و اسبسوارى (زُبَيْر بن عَوّام) هم براى بشارت دادن من بتاخت مىآمد. در اين ميان مردى از قبيله «أَسلَم» (حمزة بن عَمْرو أَسْلَمى) بر كوه سَلْع بالا رفت و فرياد كرد و صداى او تندروتر از اسب بود و زودتر رسيد، و بدين جهت هنگامى كه خودش براى بشارت دادن نزد من آمد، دو جامه خود را از تن بيرون آوردم و به مژدگانى بر تن او پوشاندم، با آنكه به خدا قسم در آن روز، جز همان دو جامه لباسى نداشتم و دو جامه ديگر عاريه گرفتم و پوشيدم.
آنگاه نزد رسول خدا (ص) رهسپار شدم. در بين راه مردم دسته دسته، به من مىرسيدند و به عنوان تهنيت مىگفتند: مبارك باد بر تو كه خدا توبهات را پذيرفت.
وارد مسجد شدم و ديدم كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در ميان مردم نشسته است. پس «طَلْحة بن عُبَيْد اللَّه تَيْمى» دوان دوان نزد من شتافت و به من تهنيت گفت، امّا به خدا قسم جز طَلْحَه احدى از مهاجرين به من اعتنايى نكرد و محبّت وى را فراموش نخواهم كرد.
به رسول خدا (ص) سلام كردم و در حالى كه چهرهاش از شادمانى مىدرخشيد، گفت: «بشارت باد تو را به بهترين روز زندگىات، از آن روز كه مادر ترا زاييده است. گفتم:
اى رسول خدا (ص) از نزد خودت يا از طرف خداست؟ گفت: نه، از طرف خداست.