تخلف در جنگ - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٤
چون نامه را خواندم گفتم: اين هم جزء گرفتارى است، راستى كار من به جايى كشيده است كه مردى مشرك در من طمع ورزد. آنگاه بر سر تنور آتش رفتم و نامه را در تنور افكندم.
چهل روز از گرفتارى ما گذشته بود كه ناگاه، «خُزَيْمَة بن ثابت» فرستاده رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نزد من آمد و گفت: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله مىفرمايد:
از همسرت كنارهگيرى كن. گفتم: طلاقش دهم؟ اگر طلاق ندهم، چه خواهد شد؟
گفت: نه، بلكه از او كنارهگيرى كن و نزديكش مرو.
رسول خدا (ص) نزد هِلال و مُراره نيز كسى فرستاد تا از زنان خود كنارهگيرى كنند. پس به همسرم گفتم: پيش پدر و مادرت برو و نزد آنان بمان تا خدا تكليف ما را روشن سازد.
زن «هلال بن اميّه» (خَوْلَه دختر عاصم) نزد رسول خدا (ص) رفت و گفت: اى پيامبر، «هلال بن اميّه» پيرى از كار افتاده است و خدمتگزارى ندارد، اجازه مىدهى به او خدمت كنم؟ گفت: عيبى ندارد، امّا به تو نزديك نشود.
زن هلال گفت: به خدا قسم كه او را نسبت به من رغبتى نيست، و از روزى كه اين پيشامد شده تا امروز كار او گريه است و چشم او در خطر است. يكى از بستگانم به من گفت: اكنون كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله زن هِلال را اذن داد تا نزد شوهرش بماند و به او خدمت كند، كاش تو هم براى زنت اذن مىگرفتى. گفتم:
به خدا قسم در اين موضوع از رسول خدا (ص) چيزى نمىخواهم، چه من مردى جوان هستم و نمىدانم كه هرگاه با وى صحبت كنم به من چه پاسخ خواهد داد.
ده روز ديگر هم بدين وضع سپرى شد، و مدّتى كه مردم به فرمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با ما سخن نمىگفتند، به پنجاه روز رسيد. بامداد شب پنجاهم بود كه روى بام يكى از اتاقهاى خانه خود نماز صبح را خواندم و در حالى