تخلف در جنگ

تخلف در جنگ - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦١

پس از رفتن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هرگاه از خانه بيرون مى‌رفتم و در ميان مردم مى‌گشتم، از اينكه جز منافقى بدنام، يا ناتوانى معذور، كسى را نمى‌ديدم، افسرده خاطر مى‌شدم.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله تا تبوك نامى از من نبرده بود، امّا هنگامى كه در تبوك در ميان اصحاب نشسته بود، پرسيده بود: كَعْب چه كرد؟ مردى از «بنى سَلِمَه» پاسخ داده بود:
اى رسول خدا (ص)، جامه‌هاى فاخر و فخر فروشى او را در مدينه نگه‌داشته است. «معاذ بن جَبَل» گفته بود: چه بد گفتى، به خدا قسم اى رسول خدا (ص) ما از كَعْب جز خوبى نديده‌ايم. پيامبر (ص) ديگر سخن نگفته بود.
چون خبر يافتم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به مدينه باز مى‌گردد، اندوه من تازه شد، در فكر بهانه‌جويى و دروغ گفتن برآمدم.
با خود گفتم: با خشم رسول خدا (ص) چه خواهم كرد؟ و از هر خردمندى كه در خاندانم بود كمك مى‌خواستم. پس چون گفتند: ورود رسول خدا (ص) نزديك شده است، انديشه باطل از من دور شد و دانستم كه هرگز با دروغ‌پردازى از خشم او رهايى نخواهم يافت و تصميم گرفتم كه نزد وى راست بگويم.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از راه رسيد و به عادت معمول خويش ابتدا به مسجد رفت و دو ركعت نماز خواند، و سپس براى ملاقات با مردم نشست، و چون اين كار به انجام رسيد، بازماندگان از جهاد كه هشتاد و چند نفر بودند، شرفياب مى‌شدند، و نزد آن حضرت به عذرخواهى و قسم خوردن مى‌پرداختند. رسول خدا (ص) نيز اظهارات آنان را مى‌پذيرفت و با آنان بيعت مى‌كرد و برايشان از خدا مغفرت مى‌خواست، و باطنشان را به خدا وامى‌گذاشت.
من نيز شرفياب شدم، چون سلام كردم، تبسّمى كرد كه نشانى از خشم داشت. سپس گفت: پيش بيا. جلو رفتم و در پيش روى او نشستم. آنگاه به من‌