تخلف در جنگ

تخلف در جنگ - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٣

مُرارة و هلال بيچاره و خانه‌نشين شدند، و كار آن دو گريه بود، ليكن من كه از آن دو جوانتر و شكيباتر بودم، از خانه بيرون مى‌رفتم و به نماز جماعت مسلمانان حاضر مى‌شدم، و در بازارها رفت و آمد مى‌كردم، امّا هيچكس با من سخن نمى‌گفت.
هنگامى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بعد از نماز مى‌نشست، نزد وى مى‌رفتم و سلام مى‌كردم و با خود مى‌گفتم: آيا جواب سلام مرا هر چند آهسته هم باشد داد، يا نه!؟
سپس نزديك او به نماز مى‌ايستادم و زير چشمى به او مى‌نگريستم. هرگاه سرگرم نماز خود بودم، به من مى‌نگريست، امّا چون به او متوجّه مى‌شدم از من رويگردان مى‌شد.
چون از بى‌مهرى مردم به ستوه آمدم، به راه افتادم و از ديوار باغ پسر عموى خود «أبوقتاده» «١» كه او را بيش از همه كس دوست مى‌داشتم، بالا رفتم و بر او سلام كردم، امّا به خدا قسم كه جواب سلام مرا نداد. گفتم: اى «أبوقتاده» ترا به خدا قسم، مى‌دانى كه من خدا و رسولش را دوست مى‌دارم؟ جوابى نداد. ديگر بار او را قسم دادم، باز خاموش ماند، سوّمين بار كه سخن خود را تكرار كردم و او را قسم دادم گفت: خدا و رسولش بهتر مى‌دانند. پس اشك من فرو ريخت و از همان راهى كه آمده بودم بازگشتم و سپس روانه بازار شدم.
در بازار مدينه راه مى‌رفتم كه ناگاه يكى از «نَبَطيان» شام كه براى فروش خوار و بار به مدينه آمده بود، از من سراغ مى‌گرفت و مى‌گفت: چه كسى «كَعْب بن مالك» را به من نشان مى‌دهد؟ مردم مرا به او نشان دادند تا نزد من آمد، و نوشته‌اى از پادشاه «غَسّانى» (جَبَلَة بن ايْهَم، يا حارث بن أبى شَمَر غَسّانى) به من داد كه در آن نوشته بود: خبر يافته‌ام كه سرورت بر تو جفا كرده است. با آنكه تحمل خوارى و زبونى را خدا بر تو واجب نكرده است، نزد ما بيا تا با تو همراهى كنيم.»