تخلف در جنگ - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٢
گفت: چرا عقب ماندى؟ مگر شتر سوارى خود را نخريده بودى؟ گفتم: چرا، به خدا قسم اى رسول خدا اگر نزد شخص ديگر از مردم دنيا نشسته بودم، تصوّر مىكردم كه با معذرت خواهى از خشم وى در امان خواهم ماند، امّا اكنون به خدا قسم يقين دارم كه اگر امروز با سخنى دروغ ترا از خود خشنود سازم، بزودى خدا تو را از راه وحى آگاه خواهد كرد. اما اگر راست بگويم و از آن در خشم شوى اميدوارم در نتيجه آن راستى خدا از من بگذرد. نه به خدا قسم عذرى نداشتم، به خدا قسم هرگز نيرومندتر و توانگرتر از روزى كه با تو همراهى نكردم، نبودهام.
رسول خدا (ص) گفت: راست گفتى، برخيز تا خدا دربارهات چه فرمايد.
برخاستم و مىرفتم كه مردانى از «بنى سَلِمَه» نيز برخاستند و به دنبال من آمدند و گفتند: به خدا قسم پيش از اين از تو گناهى نديدهايم، امروز تو را درمانده يافتيم. چرا تو هم مانند ديگران نزد رسول خدا عذر نياوردى تا براى تو هم استغفار كند و گناه تو هم آمرزيده شود؟ به خدا قسم بقدرى اصرار ورزيدند كه خواستم برگردم و خود را در آنچه گفته بودم، نزد رسول خدا (ص) تكذيب كنم.
اما از آنان پرسيدم كه آيا شخص ديگرى نيز مانند من گرفتار شده است؟ گفتند:
آرى. دو مرد ديگر نيز مانند تو اعتراف كردند و همان پاسخى را كه رسول خدا به تو گفت شنيدند. گفتم: آن دو مرد كيستند؟ گفتند: «مُرارَة بن رَبيع عَمْرى» و «هِلال بن امَيَّه واقفى» بدين ترتيب دو مرد شايسته از اهل بدر نام بردند كه شايستگى پيروى داشتند، و با شنيدن نام آن دو از ترديد بيرون آمدم.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از ميان همه كسانى كه همراه او نرفته بودند، تنها مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى كرد، و ناچار از مردم كناره گرفتيم و آنها هم از ما رميدند، و كار ما به آنجا كشيد كه من حتى خودم را هم نمىشناختم، و زمين در نظرم بيگانه بود و پنجاه شب و روز ما به اين ترتيب برگزار شد.