مناظره حیوانات با حکما
(١)
شرح حال مصنف
١ ص
(٢)
مقدمه مؤلف
١٣ ص
(٣)
در فضیلت و شرف انسان برجمیع حیوانات
١٥ ص
(٤)
فصل اول در آغاز مناظره
١٦ ص
(٥)
فصل دوم در جمع آمدن حیوانات و مشورت کردن با یکدیگر
١٩ ص
(٦)
فصل سوم در سخن گفتن حیوانات با یکدیگر و خبر یافتن از ملک جنیان
٢٤ ص
(٧)
سرگذشت یوز
٢٦ ص
(٨)
سرگذشت طوطی
٢٧ ص
(٩)
سرگذشت باز
٢٨ ص
(١٠)
سرگذشت ماهی
٢٩ ص
(١١)
سرگذشت مار
٣٠ ص
(١٢)
سرگذشت زنبور عسل
٣٣ ص
(١٣)
فصل چهارم در تدبیر کردن حیوانات و رسول فرستادن به حضرت ملک جنیان
٣٥ ص
(١٤)
فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات
٣٨ ص
(١٥)
فصل ششم در رسول فرستادن ملک جنیان نزد حیوانات و حاضر شدن ایشان
٤٤ ص
(١٦)
فصل هفتم در جمع آمدن مردم با حیوانات به درگاه مَلک جنّیان
٥١ ص
(١٧)
فصل هشتم در مناظره شتر با حکیم حجاز
٥٣ ص
(١٨)
فصل نهم در مناظره کردن مور با حکیم شام
٦١ ص
(١٩)
فصل دهم در مناظره روباه با حکیم ترک
٦٥ ص
(٢٠)
فصل یازدهم در مناظره کردن عنکبوت با حکیم روم
٧١ ص
(٢١)
فصل دوازدهم در مناظره کشف با حکیم عراق
٧٥ ص
(٢٢)
فصل سیزدهم در مناظره طاوس با حکیم هند
٨١ ص
(٢٣)
فصل چهاردهم در مناظره همای با حکیم خراسان
٨٥ ص
(٢٤)
خاتمه در تعلیقات و لغات مشکل
٩٥ ص

مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٤٣ - فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات

اختیار دارم و مدت عمر بی طمع به سر برده‌ام. می‌خواهم که میان من و تو عهد مصافات[١] و عقدی با دوستی پاک و داشتن موالات بر وجه احسن استحکام پذیرد و باقی عمر مصاحب یکدیگر باشیم.

گفتم: ای عجب؛ میان ما جنسیت حقیقی نیست. مودّت و الفت چگونه صورت بندد؟ گفت: اگرچه در ظاهر نسبتی و جنسیتی نیست،امّا هم به نوعی نسبتی هست که در حکم آفرینش همه از یک کارخانه ایم و مرا از نعمت مشاهده خود محرومم مکن! گفتم: تو در وثاق[٢] من نگنجی و من بی ‌وثیقتی به دَر نیایم. بسیار الحاح[٣] و التماس کرد و چهار کتاب را شفیع آورد و به صد صحیفه سوگند خورد، تامدت حیات باقیست مودّت من با تو فنا نپذیرد، و با اخلاق طبع تو کژ موافق نباشم.

چون سوگند وی را بدین نوع مؤکّد یافتم، به صفای باطن و فراغ خاطرِ ایمن و ساکن، به اعتماد تمام از خانه بیرون آمدم و از حسن عقیدت و خلوص نیت با او یگانه شدم. او چون مشاهده کرد که من بی زور و تحاشی مطیع او گشتم و بی‌تکلف و توقف انیس و جلیس او شدم، گفت: هیچ در خاطر می‌افتد که از این مغاره موحش و خرابه ناخوش بدین صحرای خرم دلکش و ساعتی در کوچه و بازار این شهر چون گلزار بر آیی و طواف کنی.

گفتم: ای برادر! من شخص بی‌دست و پایم و از خلق عالم منزوی گشته،و از سنگ نا اهلان محترز و این مغاک[٤] وحشت ‌انگیز را مقرّ و محراب خود ساخته، صلاحیت اختلاط با خلق و اهلیّت نظاره شهر ندارم. و نیز، اگر خواهم که بیایم، با چندین هزار اعدای مخالف مزاج چگونه برایم میسر گردد؟ گفت: از این نوع اندیشه در خاطر خود راه مده؛ چون من با تو بیایم، نگذارم که در میان دست و پای مردم افتی و تو را با صد هزار


[١] . یکدلی و صفا و دوستی و صمیمیت

[٢] . اعتماد

[٣] . پافشاری و اصرار.

[٤] . گودال