مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٤٣ - فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات
اختیار دارم و مدت عمر بی طمع به سر بردهام. میخواهم که میان من و تو عهد مصافات[١] و عقدی با دوستی پاک و داشتن موالات بر وجه احسن استحکام پذیرد و باقی عمر مصاحب یکدیگر باشیم.
گفتم: ای عجب؛ میان ما جنسیت حقیقی نیست. مودّت و الفت چگونه صورت بندد؟ گفت: اگرچه در ظاهر نسبتی و جنسیتی نیست،امّا هم به نوعی نسبتی هست که در حکم آفرینش همه از یک کارخانه ایم و مرا از نعمت مشاهده خود محرومم مکن! گفتم: تو در وثاق[٢] من نگنجی و من بی وثیقتی به دَر نیایم. بسیار الحاح[٣] و التماس کرد و چهار کتاب را شفیع آورد و به صد صحیفه سوگند خورد، تامدت حیات باقیست مودّت من با تو فنا نپذیرد، و با اخلاق طبع تو کژ موافق نباشم.
چون سوگند وی را بدین نوع مؤکّد یافتم، به صفای باطن و فراغ خاطرِ ایمن و ساکن، به اعتماد تمام از خانه بیرون آمدم و از حسن عقیدت و خلوص نیت با او یگانه شدم. او چون مشاهده کرد که من بی زور و تحاشی مطیع او گشتم و بیتکلف و توقف انیس و جلیس او شدم، گفت: هیچ در خاطر میافتد که از این مغاره موحش و خرابه ناخوش بدین صحرای خرم دلکش و ساعتی در کوچه و بازار این شهر چون گلزار بر آیی و طواف کنی.
گفتم:
ای برادر! من شخص بیدست و پایم و از خلق عالم منزوی گشته،و
از سنگ نا اهلان محترز و این مغاک[٤] وحشت انگیز را مقرّ
و محراب خود ساخته، صلاحیت اختلاط با خلق و اهلیّت نظاره شهر ندارم. و
نیز، اگر خواهم که بیایم، با چندین هزار اعدای
مخالف مزاج چگونه برایم میسر گردد؟ گفت: از این نوع
اندیشه در خاطر خود راه مده؛ چون من با تو بیایم، نگذارم که در
میان دست و پای مردم افتی و تو را با صد هزار
[١] . یکدلی و صفا و دوستی و صمیمیت
[٢] . اعتماد
[٣] . پافشاری و اصرار.
[٤] . گودال