ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - آثار تربيتى انتظار
نتوانست كارى بكند، اين نقش مردم بود. آمدن امام بر اساس كار و حركت و تلاش مردم است، از مردم حركت، از خدا بركت، نتيجه اش اين شد كه آمد. ظهور هم مثل همين است، در قبل از ظهور هم بايد، اينهايى كه دوستان آن حضرت هستند، آنچنان كار كنند كه دشمنان آن حضرت فلج بشوند. آنچنان تبليغ كنند، ترويج كنند، نام ببرند كه اسم آن حضرت، انتظار آن حضرت، آمدن آن حضرت، يك امر شايع و رايجى بشود. اين مى شود انتظار حقيقى. بعضى ها مى گويند ما چكار داريم كه مى آيد ما خودمان اصلاح مى كنيم، اين غلط است، اين عينا مثل قضيه دعاست، فرد مى گويد من در مساله روزى بايد كار كنم، دعا يعنى چه، يكى ديگر مى گويد، دعا مى كنم، كار يعنى چه؟ اما دستور اين است كه انسان كار بكند، دعا هم بكند، اگر دعا بكند و كار نكند، روايت داريم چند دسته دعايشان مستجاب نيست، يكيش اين است كه كسى در خانه بنشيند و بگويد «اللهم ارزقنى» مى گويد خداوند متعال به تو دست داده است، پا داده است، اينها وسايل روزى است، صلاح دانستم مى دهم، مى روى بيرون ممكن است صلاح ندانم و ندهم. تو معذورى، در مساله انتظار تلاشمان را بايد بكنيم، دعا هم بايد بكنيم، دعاى براى تعجيل ظهور و تلاش براى آن. خداوند متعال نمونه دعاى مستجاب را اينجورى مى گويد، موسى عليه السلام، وقتى رسيد به چاه ديد كه عده اى در اطراف چاه جمع شده و مى خواهند به گوسفندانشان مى خواهند آب بدهند، دو زن هم در آنجا ايستاده اند و منتظرند. آمد پيش آنها و گفت شماء چه چيزتان است؟ «قال ما خطبكما قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعاء»[١] گفتند: جلوى چشم اين چوپانهاآب نمى دهيم، تااينها بروند «فسقى لهما» رحم كرد به اينها و برايشان آب كشيد، «ثم تولى الى الظل»[٢] در آفتاب نايستاد و دعا كند، مى خواست در حال خودش باشد. از اين جهت رفت توى سايه، «فقال رب انى لما انزلت الى من خير فقير»[٣] كارش را كرد، بعد دعايش را هم كرد، ما داريم در روايت «ارحم ترحم» رحم كرد به آنها خدا هم به او رحم كرد. تلاش كرد در حد خودش براى ديگران، اما فرج شد براى خودش، از اين جهت مى گويند دعا كنيد براى فرج ما كه فرج مى شود براى خودتان، موسى، عليه السلام، آب كشيد براى دختران شعيب اما فرج شد براى خودش، در آن وقتى كه درخواست مى كرد «لما انزلت الى من خيرفقير» ما نمى دانيم چه خيرى مى خواهد، على، عليه السلام، مى داند، مى فرمايد: «والله ماساله الا خبزا ياكله»[٤] منظور موسى از خبز يك تكه نان بود، يك كف دست نان، از بس علف خورده بود «لانه كان ياكل بقلة الارض و لقد كانت خضرة البقل ترى من شفيف صفاق بطنه»[٥] از زير وست شكمش سبزى علف پيدا بود، پيداست كه همه چربى بدنش آب شده بود در اين مدت، اين خيلى حرف است كه على، عليه السلام، مى فرمايد: سبزى علف از زير پوست شكمش پيدا بود، موسى عليه السلام چقدر پوستهايش نازك شده بود و چقدر هم علف خورده بود، اما با اين همه علف خوردن به كسى نگفت يك تكه نان به من بده، مناعت طبع موسى را نشان مى دهد. خوب گاهى انسان از خدا يك پاره نان مى خواهد، او به اندازه حاجتش مى خواهد خدا به اندازه كرمش به او مى دهد. خدا براى او مساله زن را حل كرد، مساله اشتغال را حل كرد، مساله مسكن را حل كرد، الان مساله جوانان ما و احتياجات عمده جوانان ما اين چهار تاست، شغلى، خانه اى، همسرى، بعد هم براى ادامه تحصيل كنكور بدهند و وارد دانشگاه بشوند، خداوند متعال همه اينها را براى موسى عليه السلام فراهم كرد. اول گفت: «انى اريد ان انكحك احدى ابنتى هاتين»[٦] همه مى روند سراغ فردى كه او پيشنهاد كند به پدرزن، پدرزن پيشنهاد مى كند به داماد، يكى از اين دو تا دختر را مى خواهم به تو بدهم، اين از زنش، «على ان تاجرنى ثمانى حجج»؛[٧] هشت سال برايم كار كنى، اين هم از شغلش، الان كه مى خواهد دست توى اين سفره بكند بر اساس قرارداد است، ميهمان نيست، تصدقى و اعانت و اينها نيست، از همين امشب غذايى كه مى خواهد بخورد بر اساس اين است كه مى خواهد كار
بكند، از حالا جزء قرارداد است. چون اجير اينهاست بايد به اجير مسكنش را هم بدهند، چون كار مى كند، در مقابل كار مسكن مى گيرد و زن مى گيرد و قوت و غذا و بالاتر از هر سه اينها دانشگاه است، چه استاد دانشگاهى بهتر از شعيب و دانشگاهى بهتر از تربيت پيغمبر، شما دانشگاه تربيت معلم يا تربيت مهندس داريد اما اينجا دانشگاه تربيت پيغمبر است، خوب او يك تكه نان خواست، اينطورى بهش دادند، خدا به ما مى آموزد عمل كنيد، دعا هم كنيد، در انتظار هم، هم عمل، هم دعا، هر كس بگويد من تلاش مى كنم براى آن حضرت، دعا