ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٣ - انتقال امامت به حضرت صادق، عليه السلام
امام شنيده شد.
صبحگاه بيست و پنج شوال سال ١٤٠ هجرى بار ديگر قبرستان بقيع آغوش خود را براى پذيرش يكى ديگر از نوادگان پيامبر اكرم، صلى الله عليه وآله، مى گشايد و حضرت جعفر بن محمد الصادق، عليه السلام، در كنار جد بزرگوار و پدر و عموى ارجمند خويش به خاك سپرده مى شود.
ششمين امام معصوم در ١٧ ربيع الاول سال ٨٣ ق در مدينه منوره به دنيا آمد. پدر ارجمندش حضرت محمد بن على الباقر، عليهماالسلام و مادر گرانقدرش «ام فروه»، دختر «قاسم ابن محمد بن ابى بكر»، بود.[١]
نام مبارك آن حضرت «جعفر» و كنيه هاى حضرتش، ابوعبدالله، ابواسماعيل و ابوموسى بود. آن جناب را القاب بسيارى بوده كه از آن جمله صادق، فاضل، طاهر و قائم از همه برجسته ترند.[٢]
امام صادق، عليه السلام، در دوران حيات جد بزرگوارش حضرت على بن الحسين، عليهماالسلام، به دنيا آمد و در آن تاريخ كه سيدالساجدين جهان را بدرود مى گفت، صادق آل محمد، عليه السلام، كودكى دوازده ساله بود و به سال ١١٤ ق كه حضرت باقر، عليه السلام، رحلت مى كرد، وى ٣١ سال داشت و از آن تاريخ به بعد به مدت ٣٤ سال امامت وراهبرى شيعيان را بر عهده گرفت.[٣]
از خصوصيات ظاهرى آن حضرت اينكه ايشان متوسط القامة، ميانه بالا، افروخته رو، داراى بدنى سفيد، بينى كشيده و موهاى سياه و مجعد بوده و برصورت زيبايش خال سياه هاشمى بود كه بر ملاحتش مى افزود. [٤]
آن امام چهره اى جذاب داشت و در نهايت جلالت و هيبت بود چنانكه هر بيننده اى رامسحورخويش مى ساخت.
انتقال امامت به حضرت صادق، عليه السلام
از آن امام نقل شده است كه:
«در آن دم كه پدرم ديده از ديدار فرومى بست، رو به من كرده فرمود: «چند تن گواه بر بالين من حاضر كن». من نيز چهار نفر از رجال برجسته قريش را كه در ميان ايشان «نافع» غلام «عبدالله بن عمر» نيز بود، پيش او آوردم. سپس فرمود: «بنويس. اين چيزى است كه يعقوب به پسرانش وصيت كردكه اى پسران من خدا دينش را براى شما برگزيده، مبادا كه جز بر سبيل اسلام از دنيا برويد». آنگاه رو به من كرده فرمود: «اى جعفر، پس از مرگم تو اقدام به غسل و كفن من نما و با آن جامه كه در آن نماز جمعه مى خواندم، كفنم بپوشان و عمامه ام را به سرم ببند و در دل خاك بند كفنم را باز كن. قبرم را چهارگوشه ساز و آن را چهار انگشت از زمين بالا بياور». آنگاه به آن چهارتن گواه فرمود: «به خانه هاى خويش بازگرديد. خدايتان رحمت كند».
امام صادق، عليه السلام، ادامه مى دهد:
من گفتم: «پدر جان، چه چيز در اين جريان بود كه لازم بود بر آن گواه گرفته شود؟!» فرمود: پسر جان. مى خواستم همه بدانند كه پس از من زمام امور به مشيت كيست. دوست نمى داشتم كه درامامت تو شبهه و اشكالى به وجود بيايد».[٥]
آرى، از آن زمان به بعد، در محيطى پرآشوب ودرميان اقيانوسى پرتلاطم، حضرت صادق، عليه السلام، سكاندار كشتى شيعيان آل محمد، صلى الله عليه وآله، مى گردد. كشتى اى كه از جور زمانه آسيبها ديده و زخمها برداشته بود و اكنون در ميان گرداب حوادث روزگار، راه خويش را به سوى ساحل آرامش مى پوييد.
آغاز امامت آن حضرت مصادف با عصر خلافت «هشام بن عبدالملك» است. او از سال ١٠٥ ق به خلافت رسيده و مردى بسيار زشت روى و زشت خوى بود.[٦] در آن زمان سال نهم خلافتش را در اوج رذالت و پستى و در نهايت خشونت و سنگدلى سپرى مى كرد. اما در سال ١٢٥ ق با به هلاكت رسيدن هشام، دوران خلافت ننگين او كه آكنده از ظلم و جور نسبت به آل على، عليهم السلام، و فساد و تباهى بودبه پايان رسيد و پس از او زمام امور مسلمين به دست بى كفايت مردى ديگر از بنى مروان يعنى «وليد بن يزيد بن عبد الملك» افتاد.
وليد به شرابخوارى و بى بند و بارى معروف بود،[٧] و به نقل مورخين در اواخر عمرش به كيش «مانى» پيامبر دروغين ايرانى گرويده و علنا به انكار خدا و رسول خدا، صلى الله عليه و آله و سلم، مى پرداخت و سرانجام به خاطر همين اعتقادات و اعمالش مردم بر او شوريده و او را به قتل رساندند.[٨]
با هلاكت «وليد بن يزيد» در سال ١٢٦ ق دو خليفه ديگر بر مسند خلافت نشستند، اما اوضاع زمانه چنان آشفته و پرآشوب بود كه در مجموع خلافت آنها به هشت ماه هم نرسيد و در سال ١٢٧ ق، «مروان بن محمد» معروف به «مروان حمار» از استان جزيره به دمشق حمله كرد و خلافت را به دست گرفت.[٩]