ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - شفاى بانوى نيك صفت
شفاى بانوى نيك صفت
احمد شطارى
آنچه مى خوانيد ماجراى شفا يافتن بانويى است كه مورد عنايت حضرت امام زمان، روحى فداه، قرار گرفته است. شرح ماجرا از زبان همسر ايشان است كه دركتاب «بشارت ظهور» نگارش «احمد شطارى» درج شده است. كپى اين اثر را حضرت آيت الله صافى گلپايگانى در اختيار موعود گذاردند. با سپاس از ايشان متذكر مى شويم كه اين كتاب آخرين بار در سال ١٣٣٢ به چاپ رسيده است.
در سال ١٣١٤ ش از طرف شركتى كه در آن كار مى كردم مامور خريد مقدارى پنبه و پشم و پوست از ساوه شدم و در نتيجه به آن شهر نقل مكان كردم. دو سال از اقامت ما در ساوه گذشته بود كه روزى همسرم كه معمولا خوابهاى روحانى خاصى مى ديد و من پس از شنيدن تعبير مى كردم، روياى عجيبى به اين صورت مى بيند:
در بيابانى در حال حركت است و به اطاق بزرگى كه وسط بيابان ساخته شده بود مى رسد و مشاهده مى كند كه تمام بستگان، زنده و مرده در آنجا جمع اند و مشغول خوردن غذا هستندو بانويى از ميان آن جمع كه فوت كرده بود دست ايشان را مى گيرد و از اطاق خارج مى شوند. به پل بزرگى مى رسند و همسرم به آن بانو مى گويد كه هر كس از اين پل بگذرد، از پل آخرت هم خواهد گذشت. بعد دو نفرى از آن پل مى گذرند و به بيابانهاى سبزوخرم و آبهاى صاف و جارى و باغهاى مصفا مى رسند كه نظيرش در دنيا نبوده. سپس و ارد باغى مى شوند كه ريشه هاى درختان از روى زمين پيدا بود و همچون بلورى مى درخشيدو خوشه هاى مرواريدشبيه به خوشه انگور از درختان آويزان بود و برگهاى ريز و سبز و خرمى داشته. از ميان درخت مار سفيدى نمايان مى شودكه اين مار روى شاخه ها حركت مى كرده. همسرم با خود مى گويد اگر مقرر باشد كه مرادم را بگيرم اين مار در دامن من خواهد افتاد و پايين دامن خود را در زير درخت مى گيرد و مار به دامن او مى افتد. او با دست چپ دامن را جمع مى كند و محكم نگه مى دارد. از طرفى مى ترسدوازطرفى هم مى گويد مراد من داده شد و سپس به بانوى همراهشان مى گويند كه مى خواهى امام زمان را صدا بزنم بيايند مرا نجات بدهند. بعد دست راست خود را به گوش مى گذارد و فرياد مى زند يا امام زمان به فريادم برس و بلافاصله حضرت تشريف مى آورند در حالى كه عده زيادى از سادات همراه حضرت بودند و زمزمه مى كردند.
همسرم تعظيم مى كند و سه مرتبه مى گويد السلام عليك يا امام زمان. مرا از شر اين مار نجات بدهيد. حضرت با نگشت سبابه اشاره مى فرمايند برو بيرون و مار غيب مى شود بعد حضرت به همسرم مى فرمايند هر وقت مرا صدا بزنى من دادرس توام.
پس از آن ايشان از خواب بيدار مى شود. من با توجه به اينكه خواب معمولى نبود آن را نوشتم و اينطور تعبيركردم كه اگربه بلايى مبتلا شدى بايد به امام زمان توسل بجويى.
تقريبا دو ماه از اين جريان گذشته بود كه همسرم مبتلا به آماس شكم شد. نخست تصور كرد كه حامله است. در همين روزها كه اوايل سال ١٣١٧ ش بوداز طرف شركت مركزى مرا به رياست ايالتى اداره پنبه و پشم و پوست اهواز مامور كردند و من بناچار همراه همسرم به طرف اهواز حركت كرديم. پس از ورود ما به اهواز ورم شكم او بتدريج زيادتر شد و ديگر قادر به حركت نبود. كم كم از نه ماه گذشت و قابله ها و پزشكان شوركردند وچيزى تشخيص ندادند. برخى از قابله ها گفتند كه دوقلو حامله است ولى بچه ها مرده اند. بالاخره آماس شكم به ٥٠ سانتى متر رسيد و پزشكان او را جواب كردند.
مرحوم «صولت السلطنه هزاره اى» كه آن زمان در اهواز بود ماجرا را فهميدوتوسطرئيس شركت نفت اهواز آقاى «قوامى» از دكتر «كنكو» انگليسى كه رئيس بيمارستان آبادان بود دعوت كرد تا از مريض عيادتى بكند و دكتر كنكو روز پنجشنبه