ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - سفر
سفر
داشتيم نزديك مىشديم.
از دور گنبد و گلدستهها و چراغهاى مسجد نمايان بود. با نزديك شدن اتوبوس به مقصد، مردم پىدرپى صلوات مىفرستادند. پشت سر من، آقايى با بغلدستىاش مشغول صحبت بود.
همانطور كهبيرون را نگاه مىكردم، شنيدم كه مىگفتند:
- محال است به «قم» بيايم و سرى به مسجد مقدّس نزنم ...--
خيلى چيزها دربارهاش مىگويند، از كرامات و معجزاتش ...--
بله ... قربان وجود مقدّسش! يادش بخير، قديما با چه مشقّتى مىآمديم. من كه اوّلين بار بود كه به مسجد مقدّس جمكران مىآمدم، نمىدانستم دقيقاً به چهجور جايى نزديك مىشويم. در كتاب «كرامات المهدى (ع)»، مطالب زيادى در مورد كرامات آقا در اين مسجد خوانده بودم.
دلم مىخواست حركت اتوبوس تندتر مىشد، تا زودتر به مقصد برسيم. از بغلدستىام پرسيدم: اوّل به حرم مىرويم يا به مسجد؟
گفت: اوّل به مسجد، بعد هم انشاالله به حرم.
گفتم: شما تا به حال به اين مسجد آمدهايد؟
گفت: بار هشتم است كه با كاروان از اصفهان مىآيم. شما چطور؟
- اوّلين بار است كه مىآيم.
- خدا قبول كند.
- ممنونم، از شما هم همينطور. اتوبوس از جاده «كاشان» به سمت مسجد مقدّس پيچيد. گنبد سبز و گلدستههاى نورانى هر لحظه نمايانتر مىشدند. به محوّطه خارجى مسجد رسيديم. من محو تماشاى مسجد بودم كه معلوم بود بهتازگى همارت قديمى آن را وسعت دادهاند. قبل از سفر درباره تاريخ اين مسجد مطالعه كرده بودم.
در حدود ١١٠٠ سال قبل، يكى از شيعيان به نام حسنبن مثله جمكرانى كه اهل روستاى جمكران در حوالى قم بود، اين مكان مقدّس را به دستور آقا، امام زمان (ع) تأسيس كرد.
در زواياى ذهنم به جستو جو پرداختم. نمايى مبهم از مسجد كوچكى كه اوّل ساخته شده بود، به خاطرم آمد و آرام آرام مسجد به مسجد بزرگ فعلى تبديل شد. در همين فكرها بودم كه با ترمز اتوبوس و صداى راننده به خود آمدم:
- برادر و خواهرها! التماس دعا بعد از مراسم قرارمون همينجا، به سلامت، خوش آمديد. با فرستادن صلوات، يكى يكى از اتوبوس پياده شديم/ همراه با ديگر مسافران به سمت در وردى مسجد حركت كردم. با دين مردمى كه دسته دسته در حال ورود و خروج به مسجد بودند، به حضرت سلام مىدادند، اشك مىريختند و درب آهنى مسجد را بوسه مىزدند، سخت متأثّر شده بودم. عظمت اين مكان حالم را دگرگون كرده بود.
وارد محوطه بزرگ شبستان مركز مسجد شدم. افرادى را با روپوش سرمهاى رنگ با سنين بين ١٨ تا ٦٠ سال را مىديدم كه با عشق و محبّت و با ادب و احترام مردم را راهنمايى مىكردند. ناگهان جملهاى از زبان امام زمان (ع) كه بالاى سر در مسجد نوشته شده بود، نظرم را جلب كرد: «هركس در اين مسجد دو ركعت نماز بخواند، مثل اين است كه در مسجدالحرام نماز خوانده است.»
حال عجيبى داشتم. حس مىكردم در مسجدالحرام هستم. در گوشهاى از شبستان دو ركعت نماز تحيّت خواندم، پس از آگاهى از دستور نماز امام زمان (ع)، آن دو ركعت را شروع كردم. در ركعت اوّل، وقتى در حال گفتن «إِيَّاكَنَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» بودم، به ياد امام سجّاد (ع) افتادم كه اين آيه را با گريه در نماز تكرار مىكرد. پس از نماز به اين فكر افتادم كه