ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - عقل و آخرالزّمان
امروز وارث آن شده است. اين دوره، دوره خاك و خداست، يكى از آنها آخرين مرتبه هبوط آدمى از خدا به خاك يعنى سقوط و انحطاط نهايى او را متحقق مى كند و ديگرى آخرين سرمنزل صعود انسان از خاك به خداست. اين دوره، دوره آخرالزمان است و هر يك از آنها آخرين خطوط سيماى دوگانه بشرى را ترسيم مى كند و جملات پايانى، و سرنوشت دو كتاب را رقم مى زند. كتاب ادبار، غفلت، خسران، زمان، شيطان، جبر و اضطرار و صحيفه عشق، ايمان، تفكر، آزادى، عمل صالح و انتظار. اين دوره، دوره فراگيرى است كه تمام راههاى موجود، در ذيل يكى ازآن دو حل و هضم مى شود و مندرج است.
اين دو راه عبارتند از: راه شرق و راه غرب. مرادم شرق و غرب جغرافيايى نيست.
راه شرق و حكمت مشرقى و ايمان يعنى راه اقبال و به شمس حقيقت، رويكرد به نور، توجه به حق، شستشوى خويش در كوثر عشق و ايمان، زدودن و ستردن غبار جهل و ملال با زلال وصال، و گشودن روزنه هاى دنياى انسان به ساحت غيب.
و راه غرب و تعقل مغربى يعنى راه افول و غروب خورشيد حقيقت، ادبار به نور، نيست انگارى و رويكرد به عدم، و گام زدن در راهى كه به سوى اضطرار مطلق- كه تجسد نهايى جبر خشن تاريخ است- منتهى مى شود.
راه غرب راهى است كه به پايان قرن بيستم رسيده و در تدارك ورودى پرهول و هراس به قرن بيست ويكم است. راه غرب را قرن بيستمى ها مى روند و آنها كسانى هستند كه يك رويداد موازى عظيم در تاريخ عقل را نديده انگاشته اند، يعنى ظهور پيامبر اسلام را. اگر اين نظريه را بپذيريم كه حضور پيامبران در طول تاريخ، پديده اى است مقارن و موازى با تحولات عقل- تا به عنوان حجتهاى ظاهرى، مردم هر عصر را دسگيرى و بر مكر شيطان آگاه كنند- در آن صورت نديده گرفتن آخرين پيامبر، مولود غفلت و ناآگاهى از سازوكار حركت عقل در تاريخ و بى توجهى به آخرين تحولات اساسى عقل، و مؤدى به توغل در عقل زدگى و استمرار بخشيدن به راهى است كه ادبار به حق را در پايان قرن بيستم تحويل قرن بيست و يكم مى دهد.
فرهنگ و اخلاق مسلط قرن بيستمى، فرهنگ گسست تام و تمام از حق، و در واقع فرهنگ بى فرهنگى است، فرهنگ و اخلاقى است كه يك حقيقت ره آموز و سرنوشت ساز را در تاريخ، مسكوت نهاده و بدين ترتيب هويت تاريخى خود را گم كرده است و از اين رو براى جبران اين خسارت عظيم، به سلطه جويى و اقتدارطلبى گراييده و با نيروهاى اهريمنى معامله كرده است، يعنى نفيس ترين و ضرورى ترين لوازم حيات و گرانبهاترين امورى كه براى ادامه حيات انسانى خود به آنها نياز مبرم داشته، فروخته و با بهاى ناچيز و ثمن بخسى كه از اين راه به كف آورده، به ابتياع علم و اطلاعات و ابزار و ادواتى پرداخته است كه بتواند اقتدار او را تامين، و شكنندگى و آسيب پذيرى اش را در برابر صدها خطر و بليه اى كه در كمين اوست، ترميم كند، غافل از اينكه در اين داد و ستد از يك سو فقط ابزار و وسايل حيات را به كف آورده و اصل حيات انسانى خود را از دست داده و از سوى ديگر دل به قدرت و سلطه اى خوش كرده كه چون حقيقى نيست، يعنى از آبشخور قدرت لايزال حق سيراب نشده بل مولود سراب قدرت اهريمنى است و آدمى پيش از پركردن ظرف وجودى خود از حق، آن را تملك كرده، تبديل به كابوسى مخوف گرديده و آدمى را محكوم قدرت دست پرورده خود ساخته است.
راه غرب، راه جبر تاريخ و اضطرار و درماندگى ذاتى عقل ادبار است. در اين راه چون آدمى محكوم قدرت اهريمنى است كه هيچ اراده و اختيارى از خود ندارد. در اينجا انسان بسته زنجير زمان است و براى كسى كه در غل حركت تاريخ گرفتار افتاده، آينده نيز همانند گذشته بسته و ضرورى است. براى كسى كه در راه اعراض از حق گام مى زند، هيچ افقى جز هيچستان لم يزرع انحطاط و فسق وجود ندارد. براى راهيان راه غرب، عالم با همه وسعت مسدود است و زمين با تمام گستردگى، تنگ و تاريك و مظلم. در چنين وضعيتى عقل تنزل مى كند و نشانه هاى اين تنزل را مى توان در رويكرد عقل به واقعيتهاى حقير و پست مشاهده كرد. عقلى كه در اوج آسمانها پرواز مى كرد و ترانه مابعدالطبيعه مى سرود و در زمين و زمان پر مى كشيد و كل حوزه ادراك را زير بال و پر داشت، چنان به حضيض ذلت و حقارت فرود آمده كه سر از بستر خواب، مطالعه وكندوكاو در ابتدايى ترين غرايز انسان در آورده است.
آيينه اين حقارت و آشفتگى، زبان