ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - مسافر بهشت
مسافر بهشت
رضا رسولى، عكّاس: مهدى اميرى
گزارشى از سفر نويسندگان و شاعران به عتبات
شما جاى من. وقتى بهشت دعوتتان كنند، چه حسى داريد؟
خب من هم همان حس را داشتم وقتى ابراهيم زاهدى مطلق تماس گرفت و بعد از مقدمهچينى گفت ستاد بازسازى عتبات قصد دارد ... و ما هم به عنوان بنياد ... و شما هم يكى از افرادى هستيد كه ...
تشنه از خدا چه مى خواهد؟ يك جرعه آب زلال. و الآن كه نشستهام توى هواپيما، از بىتابى كردن برخى مسافران خندهام مىگيرد.
درست است كه هواپيماى ما تا روى آسمان «نجف» رفته و به دليل طوفان و غبار غليظ برگشته است، امّا من اعتقاد دارم زيارت، روزى خاص است و البتّه دعوت. اگر قرار باشد مهمان اين ضيافت باشيم، از آسمان سنگ هم ببارد، سفرهنشين مىشويم؛ اگرنه، فرش قرمز هم كه انداخته باشند، به در بسته مىخوريم.
ياد سفر ده دوازده سال پيش افتادم كه بعد از سالها درحسرت حرم رضوى بودن، در كسوت هيئت همراه رئيس جمهور رفته بودم «مشهد». در فرودگاه متوجّه شدم كه هماهنگى لازم براى صدور كارت همراهى برايم به انجام نرسيده. همان موقع هم، ككم هم نگزيد. چون يقين داشتم كه به كرم آقا علىبن موسىالرّضا، همه چيز هماهنگ مىشود و شد و من به زيارت و ادامه سفر رسيدم.
نشان به اين نشان كه هواپيماى به «فرودگاه امام تهران» برگشته، بعد از سوختگيرى، دوباره به مقصد نجف مىپرد.
پپپپپ
ساعت دو بامداد. اينجا نجف است. مدفن مردان بزرگ تاريخ. شهر حضرت اميرمؤمنان. گذرنامهمان مهر ورود خورده است و آمدهايم تو محوطه فرودگاه كه هنوز غبارآلود است. ساك وچمدان به دست، منتظريم تا بگويند سوار كدام ماشين بشويم و راه بيفتيم طرف اقامتگاه.
با اينكه پيش از اين حاج ابراهيم زاهدى گفته بود با كدام يك از دوستان هم سفريم و در فرودگاه هم با رفقا حال و احوال كردم و گپ زدم، امّا چشم مىاندازم و دوستان را مىشمارم كه مبادا كسى جا مانده باشد!
ابراهيم زاهدى مطلق داستاننويس و روزنامهنگار كه در حال حاضر معاون بنياد شعر و ادبيات داستانى است. پيش از اين، دو بار با او همسفر بودم. يك بار سال هشتاد شش بعد از برگزارى جشنواره بينالمللى «سلام بر نصرالله» كه به همراه جمعى از هنرمندان و نويسندگان و شاعران، از جمله برگزيدگان اين جشنواره رفتيم «لبنان». بار دوم در سال نود كه در قالب برنامههاى اتّحاديه هنرمندان جهان اسلام از طرف سازمان بسيج هنرمندان رفتيم لبنان و «سوريه». در دو سفر قبل، من سرپرست كاروان بودم و در اين سفر، حاج ابراهيم.
استاد حسين سيدى. روحانى ذو فنون كه هم عكّاس حرفهاى است و هم مترجم آثار ادبى و هم نويسنده. با ايشان هم در سال هشتاد و شش، همسفر لبنان بودم.
كمال السيد. داستاننويس عراقى الاصل كه چند سالى است حسب عنايت رهبر انقلاب، تابعيت «ايران» را به دست آورده است. پيش از اين، او را از نزديك نديده بودم و اكنون او را به نام سيدعبّاس موسوى مىشناسيم.