ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠٩ - محبّت به سلمان واجب است
و گفت: اگر تا صبح همه اين ريگها را از اينجا بر ندارى، تو را خواهم كشت. من در همه شب از آن حمل كردم و چون بسيار خسته شدم، دستها را به آسمان بلند كردم و عرض كردم: پروردگارا! تو حبيب خود محمّد و وصى او را محبوب من ساختى. به حقّ آنها فرجى به من عطا كن و مرا از اين رنج راحت كن!
خداى عزّ و جلّ بادى فرستاد و آن تل ريگ را از جا كند و به آنجا برد كه يهودى مىخواست.
چون صبح شد، يهودى آمد، نگاه كرد و ديد همه ريگها حمل شده است. گفت: اى روزبه! تو جادوگرى و من نمىدانم؟! من تو را از اين ده بيرون كنم تا آن را ويران نكنى. مرا بيرون برد و به يك زنى از بنىسليم فروخت او به من محبّت بسيارى داشت و يك نخلستانى داشت. گفت: اين نخلستان از آن تو. هرچه خواهى بخور و هر چه خواهى ببخش و صدقه بده.
تا مدّتى كه خدا خواست در آن نخلستان گذرانيدم و يك روز ديدم هفت نفر آمدند و يك ابرى بر آنها سايه انداخته است. با خود گفتم: اينها همه پيغمبر نيستند؛ ولى پيغمبرى در ميان آنهاست.
آمدند تا وارد نخلستان شدند و آن ابر هم با آنها مىآمد و چون وارد شدند، رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و ابوذر و مقداد و عقيل بن ابى طالب و حمزة بن عبد المطّلب و زيد بن حارثه بودند. وارد نخلستان شدند و از خرماهاى بادريز مىخوردند. رسول خدا (ص) مىفرمود: «بادريزها را بخوريد و ضررى به صاحبان آن نزنيد.» من نزد خانم خود رفتم و گفتم: خانم يك طبق خرماى تازه به من بخشش. گفت: شش طبق از آن تو باشد.
آمدم يك طبق خرماى تازه برداشتم و با خود گفتم: اگر پيغمبر در ميان آنها باشد، صدقه نمىخورد. او را پيش او گذاشتم و گفتم: اين صدقه است. رسول خدا (ص) به همراهان فرمود: «بخوريد.» همه خوردند؛ ولى رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و عقيل بن ابىطالب و حمزه بن عبد المطّلب دست نگذاشتند و حضرت به زيد فرمودند: «دست دراز كن و بخور.» با خود گفتم: اين يك نشانه.
باز نزد خانمم رفتم و گفتم يك طبق ديگر خرما به من ببخش، گفت شش طبق از آن تو. آمدم يك طبق خرماى تازه برداشتم و نزد او گذاشتم و گفتم اين هديه است. دست دراز كرد و فرمودند: «بسم الله! بخوريد.» و همه دست دراز كردند و خوردند. با خود گفتم، اين هم يك نشانه.
در اين ميانه كه پشت سر او دور مىزدم، توجّه دوستانهاى به من فرمودند و گفت: «روزبه! خاتم نبوّت را مىجويى؟» گفتم: آرى. دو شانه خود را گشود و ناگاه چشمم به مهر نبوّت افتاد كه در ميان دو شانهاش نقش بود. چند دانه مو بر آن نمايان بود.
به پاى رسول خدا (ص) افتادم و آن را بوسيدم. فرمودند: «اى روزبه! برو پيش اين زن و بگو محمّدبن عبدالله مىگويد اين غلام خود را مىفروشى؟» گفت، تو را به چهارصد نخل خرما مىفروشم كه دويست از آنها زرد باشد و دويست سرخ.
آمدم حضور پيغمبر (ص) و به او خبر دادم. فرمودند: «چه خواهش آسانى كرده!» سپس فرمودند: «يا على! برخيز همه اين هستهها را جمع كن.» آنها را گرفت و كاشت و فرمودند: «به آنها آب بده.» اميرالمؤمنين (ع) آنها را آب داد. هنوز به آخرى نرسيده بود كه نخلها بيرون آمد و سر به هم داد. فرمودند: «برو به او بگو محمّدبن عبدالله مىگويد بهايى كه خواستى حاضر است. جنس را تحويل بده.»
او را خبر كردم. بيرون آمد و به نخلها نگاه كرد و گفت: به خدا او را به تو نمىفروشم؛ مگر به چهارصد نخل زرد.
جبرئيل فرود شد و پر خود را به نخلها كشيد و همه زرد شدند. سپس به من فرمودند: «به او بگو بهايت حاضر است، بگير و جنس ما را بده.» اين موضوع را به او گفتم. گفت: به خدا! يكى از اين درختهاى خرما نزد من از محمّد و از تو دوستتر است. گفتم: به خدا! زندگى يك روز در خدمت محمّد، از تو و هر چه دارى براى من بهتر است.
رسول خدا (ص) مرا آزاد كرد و مرا سلمان ناميد.[١]
فضايل جناب سلمان
علمى كه كسى تابش را نداشت، جز سلمان
در روايتى وارد شده است كه جناب سلمان فارسى محدّث بود. از امام صادق (ع) از اين معنا، سؤال و در محضر مباركش عرض شد: چه كسى او را حديث مىگفت؟
حضرت فرمودند: «رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين (ع)، البتّه كسان ديگرى غير از جناب سلمان بودند كه رسول خدا و اميرالمؤمنين (ع) بر ايشان حديث مىگفتند؛ ولى به آنها محدّث گفته نشد. تنها به سلمان اين صفت اطلاق گرديد و جهتش آن است كه سخنانى را كه رسول خدا و اميرالمؤمنين (ع) مىفرمودند، از مخزون علم الله و مكنونات علوم الهى بود و غير از سلمان كسى ديگر تاب تحمّل آنها را نداشت.»[٢]
لقمان اهل بيت (ع)
به اميرمؤمنان على (ع) گفتند: از سلمان فارسى بگوى. فرمودند: «او همانند لقمان بود. مردى بود از اهل بيت. دانش پيشينيان و آنان را كه بعد از آنها آمده بودند، مىدانست. نخستين كتاب آسمانى و آخرين كتاب آسمانى را خوانده بود و دريايى بود بىپايان.»[٣]
محرميت سلمان
امام صادق (ع) فرمودند: «روزى نزد علىبن الحسين (ع) سخن از تقيه پيش آمد. آن حضرت فرمودند: به خدا اگر ابوذر مىدانست آنچه در دل سلمان بود. او را مىكشت. در صورتى كه پيغمبر (ص) ميان آن دو برادرى برقرار كرد، پس درباره مردم ديگر چه گمان داريد؟ همانا علم علما، صعب و مستصعب است. جز پيغمبر مرسل يا فرشته مقرّب يا بنده مؤمنى كه خدا دلش را به ايمان آزموده، طاقت تحمّل آن را ندارد.» سپس فرمودند: «و سلمان از اينرو، از جمله علما شد كه او مردى است از ما، خانواده و از اين جهت او را در رديف علما آوردم.»[٤]
محبّت به سلمان واجب است
با اسناد نقل شده از امام رضا (ع) نقل شده است كه فرمودند: رسول خدا (ص) فرموده است: «خداى عزّ و جلّ مرا به محبّت چهار كس