ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - ب پاسدارى مداوم
به مدينه رفته است؟ چرا با وجود خطرات فراوان، كودك را نيز با خود برده است؟ آيا مادر در درگيرى با يهود، فدايى فرزند شده است؟ اينها پرسشهايى است كه با مراجعه به تاريخ به ذهنمان مىرسد و نيازمند بررسى و تحقيق است. اهمّيت حفاظت از نبى اكرم (ص) در نظر عبد المطلّب با ديدن وصيت نامه او به ابوطالب آشكار مىشود.
نبى مكرّم (ص) هشت ساله بود كه مرگ عبدالمطلّب فرا رسيد. رسم عرب بر وصيت به فرزند بزرگتر است؛ در حالىكه ابوطالب فرزند بزرگتر عبدالمطلّب نيست و برادر بزرگترش نيز زنده است، عبدالمطلّب بر خلاف رسم عرب، او را وصى خود قرار مىدهد. بيش از دو سوم وصيتنامه، سفارش بر حفاظت از كودك است و در پايان هم فرموده است: اگر به من قول ندهى كه از اين كودك حفاظت كنى. من راحت جان نخواهم داد و ابوطالب دست پدر را مىگيرد و قول مىدهد كه با جان و مال، از اين كودك پاسدارى كند.[١]
پس از عبدالمطلّب، حفاظت نبىاكرم (ص) بر عهده ابوطالب قرار مىگيرد. ايشان چهار سال، از تجارت دست مىكشد تا اينكه قحطى در مكّه فشار مىآورد. پذيرايى از مهمانان حجّ نيز به عهده ابوطالب است. اوضاع سخت مىشود و او بايد به تجارت رود؛ ولى نمىتواند پيامبر (ص) را در مكّه تنها بگذارد. در مسير نيز همواره مراقب پيامبر (ص) است. به «بُصرى الشام» مىرسند. بُصرى، مدرسه علميه جهان مسيحيت و محلّ تربيت مبلّغان آن روز بود؛ منطقهاى سرسبز و آباد كه به طور طبيعى كاروانها در آنجا منزل مىكردند. اهالى آن مدرسه و ديگران هم با آنها خريد و فروشى دارند. اين بار كه اين كاروان مىرسد، پيكى از جانب بحيرا، بزرگ مدرسه، به استقبال آنان مىآيد و آنان را به مهمانى فرا مىخواند.[٢]
چندين سال كاروانها از اين مسير مىگذشتند و مسئولان مدرسه كارى با آنان نداشتند؛ امّا اين بار كاروانيان را به مهمانى فراخواندهاند. همراهيان ابوطالب از اين دعوت شگفت زده مىشوند؛ امّا دعوت را مىپذيرند. ابوطالب، پيامبر (ص) را همراه خود مىبرد؛ ولى در سمت بحيرا نمىنشاند. نقلهايى در ابتداى داستان افزودهاند تا داستان را از ابتدا به انحراف و ابتذال بكشانند. نقل مىكنند كه محمّد (ص) را نزد مال التّجاره گذاردند و رفتند.[٣] اين درست نيست. مىگويند: هنگامى كه ابوطالب رهسپار تجارت بود، محمّد (ص) گريه كرد كه من يتيم بىكس را در مكّه مىگذارى و مىروى؟[٤] آيا مىتوان پذيرفت نوجوانى اينچنين كه بنا به نقل متواتر تاريخ، بسيار فهيمتر از ديگران بود، نزد عمو، اينگونه گريه كند؟! آن هم عمويى كه آن دستور حفاظتى را گرفته است. اين مقدّمات همه براى كاستن از ارزش سخنى است كه بحيرا در اينجا دارد. بحيرا پرسيد: اين كيست؟ گفت: فرزندم. بحيرا گفت: نه. او فرزند تو نيست. پدر و مادر او از دنيا رفتهاند. ابوطالب گفت: آرى، درست مىگويى. من عموى اويم.
بحيرا از ابوطالب اجازه مىگيرد كه با محمّد (ص) گفتوگو كند. پس به پيامبر (ص) عرض كرد: تو را به لات و عزّى سوگند مىدهم، كه مرا پاسخ بگويى. حضرت خشمگين فرمودند: مرا به ايشان سوگند مده كه هيچ چيز را به اندازه اينان مغبوض نمىدانم.
بحيرا با خود انديشيد و گفت: اين يك نشانه. سپس از حضرت پرسشهايى كرد و پاسخ آن را گرفت و آنگاه به دست و پاى حضرت افتاد و او را مكرّر بوسيد و گفت: اگر زمان تو را دريابم، در پيش روى تو شمشير مىزنم و با دشمنانت جهاد مىكنم. سپس در مدح و فضل حضرت سخن گفت و از ابوطالب خواست كه او را به شهرش بازگرداند، مبادا يهود بر او دست يابند؛ زيرا كه هيچ صاحب كتابى نيست كه نداند او به دنيا آمده و اگر او را ببينند، به يقين خواهند شناخت.[٥]
تذكّر بحيرا، احساس خطر براى رسولالله (ص) است. دشمنى يهود با پيامبر آخرالزّمان به اندازهاى بود كه بحيرا نيز كه عالمى مسيحى است، آن را دريافته و گمان مىكند ابوطالب از آن بىخبر است.
تا ٢٥ سالگى، اوضاع نبى اكرم (ص) به همين روش بود. حضرت در اين سن، تقاضاى تجارت مىكند. ابوطالب در حفاظت از نبى اكرم (ص) با درايت كامل، از هيچ چيز كم نگذاشته بود. سر سفره، پيش از پيامبر (ص) غذا مىخورد تا ببيند مسموم هست يا نه. سپس جلوى پيامبر مىگذاشت. شبها در كنار محمّد (ص) مىخوابيد و بچّهها را در كنارش مىخواباند كه اگر شب خواستند او را ترور كنند، از خواب بيدار شود. ابوطالب در همه مكانها نخست خودش قدم مىگذاشت تا از نبود دشمن مطمئن شود.[٦]
با وجود اين قراين و شواهد مىتوان دريافت كه حضرت محمّدبن عبدالله (ص) تحت مراقبت خاص، مراحل و مراتب رشد و بلوغ را تا تجربه بعثت پشت سر گذاردند ....
پى نوشتها:
[١]. ابناثير، النهايه، ج ٣، ص ٣٦٧.
[٢]. ر. ك: بحارالأنوار، ج ١٥، ص ٥١.
[٣]. همان، ص ٥٣.
[٤]. در اين زمينه، ر. ك: بحارالأنوار، ج ١٥، ص ١١٧ و ١٢٧.
[٥]. ر. ك: بحارالأنوار، ج ١٥، ص ٩٠؛ ج ١٠٨، ص ٢٠٣؛ ابن اثير، الكامل فىالتاريخ، ج ٢، ص ٦؛ تاريخ طبرى، ج ٢، ص ٨؛ سيره حلبى، ج ١، ص ٨.
[٦]. ر. ك: ابنشهر آشوب، المناقب، ج ١، ص ٥١.
[٧]. بحارالأنوار، ج ١٥، ص ١١٥.
[٨]. الكافى، ج ٨، ص ٣٠٠؛ امالى شيخ طوسى، ص ١٤٥.
[٩]. مسند احمدبن حنبل، ح ١١٧٧٤؛ و نيز احاديث ١٢٠٤٨ و ١٣٥٥٥ با اندكى تفاوت.
[١٠]. به نقل از پيامبر (ص) نيز آوردهاند: جبرائيل، ميكائيل و اسرافيل و ... از آسمان آمدند با طشتى از طلا و ابريقى از زمرد، پر از آب زمزم، با تيغى قلبم را شكافتند و زالو را در آوردند و قلبم را دوختند و رفتند.
[١١]. سيره ابنهشام، ج ١، ص ١٩٢.
[١٢]. سوره ضحى، آيه ٦.
[١٣]. سيره حلبى، ج ١، ص ١٢٥.
[١٤]. ر. ك: كمالالدين و تمامالنعمه، ص ١٧٦؛ اعلامالورى، ص ١٥؛ كنزالفوائد، ص ٨٢.
[١٥]. در نقل داستان بحيرا آن قدر اختلاف هست كه نشان مىدهد به گونهاى مىخواهند اين داستان را ساده و خراب كنند. در حالىكه در كشف دو مطلّب، اين داستان بسيار پرمغز است: ١. انتشار اطّلاعات مربوط به پيامبر در آن روز، و ميزان گفتوگو در اين باره، بسيار فراوان بوده است و اين داستان اين مطلب را اثبات مىكند؛ ٢. ميزان خطر يهود براى پيامبر (ص) به اندازهاى بوده كه بحيرا نيز مىدانسته است.
[١٦]. كمالالدين و تمامالنعمه، ص ١٨٧.
[١٧]. همان.
[١٨]. بحارالأنوار، ج ١٥، ص ٤١٠؛ الطبقات الكبرى، ج ١، ص ١٢٠.
[١٩]. ر. ك: بحارالأنوار، ج ١٥، ص ٤٠٨.
منبع: جمعى از نويسندگان، «تبار انحراف»، صص ٢٠٨- ٢١٨.